نام کتاب: برادران
حفظ داشت. بعد به نامه های خصوصی پرداخت، چند یادداشت تشکر برای دوستان فرستاد. قبل از آن که خستگی بر او غالب شود ?? کارت نوشته بود. هنوز چند کارت جلو رو داشت، چراغ مطالعه روشن بود، اما خمیازه امانش نداد. یک دقیقه بعد به خواب رفته بود. هنوز نیمساعت از خوابش نمی گذشت که از صداهای هراس انگیزی بیدار شد. چراغها همه روشن شده بود. همه در حرکت بودند. دود در کابین پیچیده بود. وزوزی عجیب و بلند از اتاق خلبان شنیده می شد، و هنگامی که حواسش را جمع کرد متوجه شد که نوک هواپیما رو به پایین است. بوینگ داشت پایین می رفت. هنگامی که ماسک های اکسیژن فرو افتاد، تازه وحشت واقعی شروع شد. پس از سال ها تمرین های معمولی پیش از پرواز، مسافران اکنون داشتند آنها را تجربه می کردند، سالها بود که ماسک اکسیژن را جدی نگرفته بودند. لیک ماسک خود را به صورت گذاشت و نفس عمیقی کشید. نور چراغها کم و زیاد شد و یکنفر جیغ کشید. لیک می خواست خود را به کابین برساند و همه را نجات دهد. ولی ماسک اکسیژن مانع می شد. پشت سر او در بخشی جدا، بیست و چند خبرنگار نشسته بودند، تعدادی مأمور مخفی هم حضور داشتند. فکر کرد شاید ماسک اکسیژن در آن قسمت وجود نداشته باشد، و فورة احساس گناه کرد. دود غلیظ تر شد. نور از بین رفت. دوباره آمد. بعد از هجوم ترس یکی دو فکر معقولانه، در یک لحظه از ذهنش گذشت. فورأ كارتها را جمع کرد، و پاکتها را. کارتی که برای ریکی نوشته توجهش را بیش از همه جلب کرد. آن را در پاکت گذاشت، سرش را چسباند، و پوشه چرمین را توی کیفش فرو کرد. چراغها باز هم چشمک زدند، بعد کاملا خاموش شدند. دود چشم ها را به سوزش انداخت. صورتها را داغ کرد. هواپیما با سرعت ارتفاع کم می کرد. از عرشه پرواز صدای آژیرهای اخطار بلند بود. لیک در حالی که دست هایش را در بغل فرو کرده بود با خود گفت: نباید این حادثه

صفحه 262 از 424