ولی نمی توانست بخوابد. معمولا در هواپیما خوابش نمی برد. افکار زیادی نگرانش می کرد. ممکن نبود پیروزی در مناظره را فراموش کند. همانطور که زیر پتو غلت می زد، نکات مهم سخنانش را مرور می کرد. واقعا عالی سخن گفته بود، کیفیتی که از دیگران انتظار نمی رفت.
نامزدی از آن او بود. در کنوانسیون غوغا می کرد، و می رفت که چهار ماه دیگر با معاون رییس جمهور در بزرگترین سنت آمریکایی، مشتهای نیرومند خود را به آزمایش بگذارد.
چراغ مطالعه بالای سرش را روشن کرد. یکی دیگر هم، آخر راهرو نزدیک عرشه پرواز، مطالعه می کرد. بقیه داشتند زیر پتوها خرخر می کردند. خواب آن مردان جوان شتابزده خشمش را برانگیخت.
کیف دستی اش را باز کرد. پوشهای چرمین پر از مکاتبات خصوصی بیرون کشید در میان آن تعدادی کارت پستال هم دیده می شد، و کارت های سفید به اندازه شش در چهار، از نوع مرغوب و سنگین، کاملا سفید که نام «آرون لیک» با حروف سیاه انگلیسی قدیم بالای آنها چاپ شده بود. با خودنویس آنتیک و کلفت مون بلان، با عجله، چند عبارت کوتاه خطاب به هم اتاقی سابقش در کالج نوشت که اکنون پروفسور زبان لاتین در دانشگاه تکزاس بود. بعد هم یادداشتی تشکر آمیز برای اجرا کننده برنامه مناظره، یکی دیگر نیز برای هماهنگ کننده امور ایالت اورگان. از آثار کلانسی خوشش می آمد، و اخیرة آخرین اثر که کلفت ترین کتاب او نیز محسوب می شد، خوانده بود. پس کارتی هم برای مؤلف نوشت و تعارفات معمول را به جای آورد.
گاهی یادداشت هایش طولانی می شد، و برای این منظور کارت هایی داشت با همان اندازه و همان رنگ، اما بدون نام. نگاهی به اطراف انداخت، وقتی مطمئن شد همه خوابند، به شتاب نوشت:
ریکی عزیزا فکر میکنم بهتر است به مکاتبه پایان دهیم. امیدوارم بتوانی با کلینیک کنار بیایی.
ارادتمند آل آدرس را روی یک آدرس بدون مارک نوشت، آدرس آلادین نورث را از