________________
فصل بیست و چهار د ???
دست بیندازند و مسخره کنند.
اول تاری شروع کرد، و همانطور که انتظار می رفت لیک را متهم کرد که با پرداخت پول رأی می خرد.
الیک نیز در جواب تیری رها کرد، گفت: «شما هم قبلا نگران پول نبودید، وقتی از همه ما بیشتر داشتید.» جمعیت ناگهان به خنده افتاد، زنده شد، غرق فضایی مطلوب.
تاری گفت: «من ?? میلیون دلار نداشتم.»
لیک گفت: «من هم نداشتم؛ بیشتر بود، حدود ?? میلیون و همینطور اضافه می شود، وقت نداریم بشماریم. این پول ها را کسانی می دهند که درآمد متوسطی دارند، ?? درصد از هواداران ما مردمی هستند که درآمد سالانه آنها از ?? هزار دلار کمتر است. فرماندار تاری، شما می گویید این مردم دیوانه اند؟»
باید برای پول هایی که کاندیداها خرج می کنند، محدودیتی وجود داشته باشد.» |
من هم موافقم. هشت بار خودم در کنگره به این محدودیت رأی دادم. و شما که در طرف دیگر نشسته اید، تا وقتی که پول داشتید فکر محدودیت را نمی کردید.»
از توی دوربین فرماندار تاری، شبیه کوایل بود، نگاهی داشت یخ زده و ثابت، بی حرکت، چون چشم آهو در نور چراغ شکار. چند نفر از مردان لیک که در میان تماشاگران نشسته بودن خندیدند، آنقدر بلند، که همه شنیدند.
قطرات درشت عرق بار دیگر به چهره فرماندار هجوم بردند. آنقدر زیاد که روی یادداشتهایش فرود می آمدند. ظاهر او به فرماندار شباهت نداشت. نشستنش مثل فرماندار نبود؛ اما عنوانش را ترجیح می داد. در حقیقت ? سال پیش بود که رأی دهندگان ایندیانا فقط بعد از یکدوره، عذرش را خواستند. لیک بر آن بود که از این مهمات به موقع استفاده کند.
تاری پرسید: چرا در ?? سالی که نماینده کنگره بودید، به پنجاه و چهار قلم مالیات جدید رأی داده اید.