نام کتاب: برادران
پس باید پول زیادی داشته باشید.» نه، ولی دارم جمع می کنم.» | این حرف سئوالات زیادی را در ذهن باستر به وجود آورد، ولی اهمیت نداد. داشت یاد می گرفت که در زندان سئوالاتش را باید برای خودش نگه دارد. وقتی باستر از راه رفتن خسته شد، نزدیک دستگاه چمن زنی ایستاد. گفت: «متشکرم، آقای باربر.» کاری نکردم. این حرف ها بین خودمان بماند.» «البته. هر وقت بگویید من حاضرم.» فین دور شد. رفت که باز هم دور بزند. شلوار کوتاهش از عرق خیس شده بود، موی دم اسبی خاکستری اش تر شده بود. باستر رفتنش را دنبال کرد، بعد مدتی هم به علفزار مقابل خیره شد، درخت های بلند خطی در افق کشیده بودند. در آن لحظه، راه آمریکای جنوبی روشن و صاف بود.

صفحه 251 از 424