«نه، یا لااقل خودم نمی دانم.» «مادرت چه می شود؟» | مرده. وقتی بچه بودم مرد. پدرم مرا بزرگ کرد. ما فقط دو نفر بودیم.» پس با خیال راحت می توانی فرار کنی.» دلم می خواهد همین حالا بروم.» صبور باش. بگذار یک نقشه درست و حسابی بکشیم.» | یک دور دیگر راه رفتند، و باستر می خواست تندتر راه برود. به چیزهایی که در پن ساکولا نابود شده بود فکر نمی کرد. هیچ چیز را به یاد نمی آورد. آنچه داشت برده بودند، و او هیچ نگفته بود. به سرعت دستگیرش کردند، به دادگاه بردند و همراه آن مردان شرور لاتین محکوم کردند.
هرچه بیشتر راه می رفت درباره محکومیت ابدی خود بیشتر مطمئن می شد. و حالا هرچه سریع تر، بهتر. اگر فرجام میداد، مجبور می شد در محاکمه دیگری شرکت کند، دادگاهی دیگر تشکیل می شد، و معلوم نبود چه پیش می آید. به هیأت منصفه اعتماد نداشت، هیأت منصفه بعدی معلوم نبود چه جور آدمهایی بودند. می خواست فرار کند. از علفزار بزرگ بگذرد و به درخت ها برسد. جنگل را پشت سر بگذارد و به آن جاده روستایی برسد. بعد دیگر مطمئن نبود که چه خواهد کرد. ولی اگر یک بانکدار دیوانه موفق شده بود از کوره راه بگذرد و خود را به کوکو آبیچ برساند، پس او هم می توانست
از یاربر پرسید: «شما چرا فکر نکردید؟»|
در فکرش بودم. ولی پنج سال دیگر مرا آزاد می کنند. این مدت را می توانم تحمل کنم. وقتی آزاد شوم شصت و پنج ساله خواهم بود، کاملا سالم، و امیدوارم ?? سال دیگر زندگی کنم. برای همین زنده ام، باستر، برای این شانزده سال آخر. دلم نمی خواهد سرم را برگردانم و به عقب نگاه کنم.» |
تصمیم دارید کجا بروید؟ »
هنوز نمی دانم. شاید به یک دهکده کوچک در ایتالیا. شاید هم به کوهستانهای پرو، هنوز درست نمی دانم. همه دنیا را در برابرم دارم. می توانم یک جایی را انتخاب کنم، روزی چند ساعت را با همین خیالات سر می کنم.»