نام کتاب: برادران
کجا بروم؟» « به جایی که شبیه مردم باشی، محلی به نظر بیایی. به جایی که اگر گیر افتادی، ترا تسلیم دولت ایالات متحده نکنند.» | جای به خصوصی را سراغ دارید؟» بله، مثلا آرژانتین، یا شیلی، اسپانیایی بلدی؟» «نه.» پس یاد بگیر، فورا شروع کن. می دانی که اینجا کلاس اسپانیایی داریم. بچه های میامی تدریس می کنند.» سکوتی برقرار شد، به راه رفتن ادامه دادند. باستر نگران آینده بود. سبک و سنگین می کرد. پاهایش سبک تر شده بود، و شانه هایش راست تر، لبخندی به زور خود را در صورتش جا داده بود. پرسید: «چرا به من کمک میکنید؟» | چون بیست و سه ساله ای، خیلی جوان، خیلی بی گناه. تو در این چرخهای آهنین گیر کرده ای، قربانی سیستم هستی باستر. حق داری از هر راهی که بلدی با آن مبارزه کنی، بجنگی. دوست دختر داری؟» «یکی.» | فراموشش کن. چیزی جز دردسر برایت ندارد. تازه، فکر میکنی ?? سال منتظرت می ماند؟» | می گفت که می ماند.» «دروغ می گوید. نقش بازی می کند، ولش کن، مگر این که بخواهی گیر بیفتی.» . باستر فکر می کرد احتمالا درست می گوید، بله، حق با اوست. هنوز نامهای از او دریافت نکرده بود، با این که فاصله محل زندگی دخترک تا ترامبل چهار ساعت بیشتر نبود، هنوز به دیدارش نیامده بود. فقط دو بار تلفنی صحبت کرده بودند، و تنها یک چیز برایش اهمیت داشت، می خواست بداند چند بار او را کتک زده اند. باربر پرسید: «از این دخترک بچه ای هم داری؟ »

صفحه 249 از 424