سرش می زند و فرار می کند. بعد مأموران و پلیس ها به زادگاهش می روند، نامش در کامپیوترهای ملی ثبت می شود، جستجوهای معمولی آغاز می شود.»
چند نفر گیر می افتند؟» تقریبا همه.»
تقریبا»
«آره. علتش این است که کارهای احمقانه ای می کنند. به میخانه می روند و مست می کنند. با اتومبیل بدون چراغ رانندگی می کنند. به دیدار دوست دختر خود می روند.»|
یعنی اگر از این کارهای احمقانه نکنند، گیر نمی افتند؟ »
البته اگر هوای خود را داشته باشند، درست نقشه بکشند، با کمی پول. کار آسانی است.»
دوباره راه رفتن را آغاز کردند، این بار آرام تر. «یک چیزی را به من بگویید آقای باربر. اگر شما به چهل و هشت سال محکوم می شدید، فرار می کردید؟ »
«بله» ولی من حتی یک سگه ده سنتی هم ندارم.» من دارم.» پس به من کمک میکنید.»
تا ببینیم. کمی وقت بده، همینجا مشغول کارت باش. آنها دائما مراقب هستند، چون تازه واردی. اما وقتی زمان بگذرد یادشان می رود.» |
باستر خندید. به این ترتیب محکومیتش به شکلی کاملا نمایشی پایان
می یافت.
باربر گفت: «میدانی اگر گیر بیفتی چه می شود؟»
بله. دوره محکومیتم را اضافه می کنند. خیلی زیاد، ممکن است پنجاه و هشت سال بشود. نه آقا. اگر گیر بیفتم، یک گلوله توی مغز خودم خالی میکنم.»
من هم همینطور. من هم اگر فرار می کردم و گیر می افتادم، همین کار را می کردم. باید خودت را آماده کنی از این مملکت بروی.»