نام کتاب: برادران
تجدیدنظر می شد. مهری لاستیکی بر تقاضای فرجام او میکوبیدند، و به خود می گفتند که دارند خیابان ها را از فساد حفظ می کنند. احمق ترین قاضی ریاست دادگاه را بر عهده داشت. مدعیان تمام دنیا را متهم می کنند، اما قاضی وظیفه دارد ریشه ها را بیرون بکشد. باستر و پدرش را باید از کلمبیایی ها و سایر جنایتکاران جدا می کردند، و حتی قبل از شروع محاکمه به خانه می فرستادند. حالا یکی مرده بود. و دیگری ویران شده بود. و در سیستم جنایی فدرال هیچ کس ککش هم نمی گزید. این هم یکی دیگر از پرونده های مواد مخدر بود. در اولین خم مسیر بیضی، پاربر آهسته کرد، بعد ایستاد. به دور دست ها خیره شد، به آن سوی سبزی درختان افق. باستر هم نگاه کرد. الان ده روز بود که پیرامون ترامبل را می کاوید، و چیزی نمی دید. نرده، سیم خاردار، برج نگهبانی، هیچ یک وجود نداشت. کاربر در حالی به آنچه وجود نداشت نگاه میکرد گفت: «آخرین مردی که از اینجا فرار کرد، از وسط آن درخت ها بود. جنگلی است، به عمق چند مایل بعد به یک جاده روستایی می رسد.»| «فراری کی بود؟» یک مردی به نام تامی ادکینز. یک وقتی در کارولینای شمالی بانکدار بود. می گفتند دستش به بعضی چیزها، شاید مخدر، آلوده شده. مثل این که درست سر بزنگاه گیر افتاده بود.» چه بلایی سرش آمد؟» دیوانه شد، یکروز هم گذاشت و رفت، فرار کرد. وقتی از غیبتش مطلع شدند، شش ساعت بود که رفته بود. یک ماه بعد او را در اتاق یک متل یافتند، در کوکو آبیچ. نه پلیس ها، مستخدمها. روی زمین افتاده بود، لخت، به شکل جنین در خود پیچیده بود و داشت شستش را می مکید، عقلش کاملا زایل شده بود. او را به یک آسایشگاه روانی بردند.» شش ساعت، ها؟» «آره، از این حوادث تقریبا سالی یک بار اتفاق می افتد. یکمرتبه یکی به

صفحه 247 از 424