فرجام من چه شد؟»
«قاضی بیچ دارد رویش کار می کند، مشغول مطالعه است. تردید نیست که حکم تو خیلی سنگین است، و این خبر خوبی نیست. خیلی ها اینجا هستند که پرونده آنها جای کار دارد، شکاف ها و سوراخهایی دارد که می شود واردش شد، ولی ما فقط می توانیم چند سال از محکومیتشان را کم کنیم. ولی در مورد تو شاید عملی نباشد، پرونده ات شکاف و سوراخی ندارد، متأسفم.» |
باشد. عیب ندارد. وقتی به چهل و هشت سال محکوم شده باشی، چند سال کمتر چه فایده ای دارد. ?? سال، ?? سال، ?? سال، چه فرقی با هم دارد.»
اما به هر حال فرجام می توانی بدهی. این حق توست. شاید فرصتی پیش بیاید، و تصمیمشان را عوض کنند.»
احتمالش کم است.»
باربر بدون اشاره به مسئله ایمان و اعتماد، گفت: «نباید امیدت را از دست بدهی، باستر.» داشتن امید، هر قدر هم کم، نشانه داشتن ایمان به سیستم بود. و باربر اصلا ایمان نداشت. با همین قانونی که یک وقتی از آن دفاع می کرد گرفتار شده بود و محکوم شده بود.
اما دست کم باربر دشمنانی داشت، و تقریبا واقف بود که چرا دنبالش بودند.
این جوان بیچاره کاری نکرده بود، خطایی نکرده بود. باربر پرونده اش را کاملا مطالعه کرده بود، و حالا عقیده داشت که این جوان بی گناه است، یک قربانی دیگر، در پای قانون و عدالت و به وسیله مدعی العموم خیلی با غیرت.
در پرونده چنین آمده بود که ممکن است پدر باستر مقداری پول نقد مخفی کرده باشد، ولی جدی نبود. در آن صد و شصت صفحه چیزی وجود نداشت که ادعای دسیسه را تصدیق کند.
امید، حتی وقتی در مورد این کلمه فکر می کرد، خودش را آدمی دو رو، و ریاکار می یافت. دادگاه های فرجام اکنون زیر نفوذ قوانین دست راستی و تابع سفارشات و فرمایشات بود، پرونده های مواد مخدر به ندرت شامل