نام کتاب: برادران
است، این ها چطور این همه چاق شده اند. در آفتاب داغ سخت کار می کرد، رنگ خرمایی خود را حفظ می کرد، شرط می بست صافی شکمش را حفظ کند، زیاد جست و خیز می کرد. اما بعد از ده روز یقین پیدا کرد که نمی تواند چهل و هشت سال دوام بیاورد. چهل و هشت سال! نمی توانست چنین زمان دراز و بی پایانی را درک کند. چه کسی می توانست؟ سیزده ماه پیش او و پدرش قایق خود را می راندند، به کار تعمیرات می پرداختند و هفته ای دوبار در خلیج ماهی می گرفتند. آرام و بی سر و صدا در باغچه های دور بر زمین بسکتبال کار می کرد. در تمام طول روز در آن زمین، بازی خشن و پر سر و صدایی جریان داشت. بعد در کنار محوطه شنی، جایی که والیبال بازی می کردند، به چمن زنی مشغول می شد. در فاصله دور یک سایه، تنها مشغول قدم زدن بود، دائما راه می رفت، پیرمردی تنها با موی بلند خاکستری، بدون پیراهن. مویش را دم اسبی کرده بود. چقدر آشنا به نظر می آما.. باستر که تمام باغچه را زیر پا میگذاشت، اکنون داشت به محل پیاده روی نزدیک می شد. این مرد پیاده تنها، کسی جز فین یاربر نبود، یکی از آن قاضی هایی که سعی داشت به او کمک کند. با قدم های محکم یک مسیر بیضی شکل را طی می کرد. سر را راست می گرفت، پشت و شانه هایش را می کشید، محکم و مستقیم. البته نه به زیبایی عکس قهرمانان پرورش اندام، ولی خب برای یک پیرمرد ?? ساله بد نبود. پابرهنه بود، پیراهن به تن نداشت، عرق از پوست چرمی اش سرازیر بود. باستر ماشین چمن زنی را خاموش کرد و در گوشه ای قرار داد. باربر وقتی نزدیک شد مرد جوان را دید و گفت: «سلام، باستر، حال و احوالت چطور است؟ » پسرک گفت: «هنوز اینجا هستم، اشکالی دارد با شما راه بروم؟» فین بدون آن که توقفی بکند گفت: «نه، البته که نه.» تقریبا یک مایل راه رفته بودند که باستر به خود جرأت داد و پرسید: «خب،

صفحه 245 از 424