بودند که مرتکب جنایت می شدند. بنابراین اگر پولها ناپدید میشد، چه کسی دنبالش را می گرفت.
آه، این افکار چرا دست از سرش بر نمی داشت.
اما برادران چطور می توانستند به او دست پیدا کنند؟ روی قایق تفریحی خود بین جزایری که برادران نامش را هم نشنیده بودند پرسه می زد. و تازه اگر هم جایش را پیدا می کردند، آیا توان، پول و اراده اش را داشتند که بروند و انتقام بگیرند؟ البته که نه. آنها پیر بودند. بیچ احتمالا در ترامبل می مرد.
فریادی سر خودش کشید: «دیگر بس است، ساکت باش.»
مدتی در بیچ چاوا قدم زد بعد به دفترش بازگشت و تصمیم گرفت وارد عمل شود. بعد از کمی جستجو در دفتر تلفن و اطلاعات مرکزی، نام چند کارآگاه خصوصی را در فیلادلفیا جست. وقتی تلفن هایش را شروع کرد، تقریبا ساعت ? بود. دو نفر اول تلفن خود را به پیامگیر متصل کرده بودند.
سومی در دفترش بود، مردی به نام اد چاگنوتزی؛ خودش گوشی را برداشت. تریور توضیح داد که از فلوریدا تلفن می کند و کار واجبی در داربی علیا دارد که باید خیلی زود انجام شود.
باشد. چه نوع کاری است؟»
تریور با لحن استادانه ای گفت: «رد یک صندوق پستی را می خواهم.» آنقدر از این کارها کرده بود که استاد شده بود. «یک پرونده طلاق است. خانمی به من مراجعه کرده، و من فکر می کنم شوهرش پول مخفی دارد. به هر حال می خواهم یکی برود، برود به اداره پست و بفهمد صندوق در اجاره کیست؟ »
شوخی میکنی؟» الحب، نه، کاملا جدی می گویم.» | «از من می خواهی بروم و دور و بر اداره پست ویلان و سرگردان بشوم؟ »
خب، این هم خودش نوعی کارآگاهی است.»
ببین رفیق، من سرم خیلی شلوغ است، یکی دیگر را پیدا کن.» پاگنوتزی تلفن را قطع کرد و سراغ کارهای مهم خود رفت. ترور زیر لب او را به باد دشنام گرفت و شماره دیگری را فشار داد. با دو نفر دیگر تماس گرفت، هر دو