نام کتاب: برادران
«ما هم همینطور، خیلی چیزها می دانیم، اخبار داغ. فرقش این است که ما در زندانیم، و اینجا بازنده اصلی تویی. به علاوه، شرط بندی های غیرقانونی می کنی، و تازه مرا هم وادار کرده ای در این شرط بندی ها وارد شوم، اینجا توی زندان، از آن سوی میز، همین میز.) گلوله های درد یکی پس از دیگری از پیشانی اش گذشت و به مغزش رسید. جای بحث نبود، در شرایطی نبود که بتواند چانه بزند، یا داد و فریاد راه بیندازد. چرا دیشب تا دیروقت در میخانه پیت مانده بود؟ مگر نمی دانست وقتی به ملاقات اسپایسر می آید، باید حواسش کاملا جمع باشد؟ در عوض خواب آلود، خسته و نیمه مست بود. سرش به دوران افتاده بود، فکر کرد حتما باز مریض خواهد شد. یکبار دیگر پیش خودش چرتکه انداخت. بحث بر سر ??????? و ??? , ??? دلار بود. به نظر تریور این دو با هم فرق زیادی نداشتند. خطر اخراج را نباید می پذیرفت، آنوقت مجبور می شد همین دو سه تا مشتری درب و داغانی که داشت اکتفا کند. وقت زیادی در دفترش نمی ماند، به تلفن های مشتریان هم پاسخ نمی داد. منبع درآمد خوبی پیدا کرده بود، و به درک که وقت مراجعه به زندان اغلب توی جمعیت شناگران ساحل گیر می کرد. به علاوه اصلا حریف اسپایسر نمی شد. این مرد وجدان نداشت. پست و لئیم بود، چشمش را بر همه چیز بسته بود، ناامیدانه سعی داشت از هر جا که می تواند پولی دست و پا کند و به گنج مخفی خود بیفزاید. پرسید: «بیچ و باربر هم موافقند؟» البته که بودند، می دانست که هستند، و تازه اگر هم نبودند چه فرقی به حالش می کرد. «البته. کار اصلی را آنها می کنند. چرا تو باید بیشتر از آنها به جیب بزنی؟» این دیگر منصفانه نبود. تریور گفت: «بسیار خوب، باشد.» درد را هنوز در سرش احساس می کرد. «میدانی، بیخود نیست که زندانی شده ای.» این روزها زیاد مشروب میخوری؟» «نه! چطور مگر؟» من بامستها آشنا هستم، خیلی از آنها را می شناسم وتولعنتی از همه بدتری.»

صفحه 239 از 424