نام کتاب: برادران
اسپایسر حتی به یک «سسنا»ی کوچک هم رضایت می داد، هر چه که او را از زمین بلند کند و با خود ببرد. باربر هواپیما نمی خواست. فقط بلیت می خواست، بلیت درجه یک، که تند تند شامپانی بیاورند، صورت غذای مفصل داشته باشند و فیلم های خوب نشان دهند. بلیت درجه یک، روی اقیانوس، پرواز به جای دیگر، بیرون از آن کشور. باربر گفت: «باید تیغش بزنیم.» بیچ که هنوز به عکس نگاه می کرد، پرسید: «چقدر؟» اسپایسر گفت: «دست کم نیم میلیون. و اگر داد، باز هم بیشتر می خواهیم.» سکوت کردند. هر کس به این فکر بود که با سهم خود چه کند. در ذهنشان با ارقام بازی می کردند. ناگهان یک سوم تریور هم به یادشان آمد. از این نیم میلیون ??????? دلار سهم او می شد، و برای هر یک از برادران ?????? دلار باقی می ماند. برای زندانیان رقم بدی نبود، اما یک چیزی اینجا جور در نمی آمد. چرا این وکیل باید بیشتر از همه گیرش بیاید؟ اسپایسر گفت: «یک جوری باید از شراین تریور راحت شویم، یا سهمش را کم کنیم. مدتی است دارم روی این مسئله فکر می کنم. حالا وقتش رسیده. پول چهار قسمت خواهد شد، سهم مساوی برای همه. او هم به اندازه ما می گیرد.» کاربر گفت: «زیر بار نمی رود.» چاره ای ندارد.» بیچ گفت: «پول مفت دارد می گیرد، کار اصلی را ما میکنیم، و او بیشتر گیرش می آید. من که می گویم کم کنیم.» پنج شنبه با او صحبت می کنم.» | دو روز بعد تریور به ترامبل آمد، کمی از ساعت ? گذشته بود، با لب و لوچه آویزان وارد شد، آن روز نه ناهار خورده بود و نه خوابیده بود. جوروی هم خود را مخصوصأ عصبانی و تند و تیز نشان می داد. نامه ها را به سرعت جلو او گذاشت، اما آن پاکت بزرگ و قرمز رنگ را نگه داشت. با انگشتانش روی میز ضرب گرفت و گفت: «وقتش رسیده که به این مردک یک

صفحه 237 از 424