نام کتاب: برادران
ایستاده بود، می خندید، پیراهن و شلوار تنیس به تن داشت. البته رولزرویسی در کار نبود اما کنارش زنی جذاب و میانه سال دیده می شد. وقتی کار را شروع کرده بودند، اولین بار بود که یکی از دوستان مکاتبه ای تصویر زنش را نیز به عکس خود علاوه کرده بود. چه فکر احمقانه ای از ذهن اسپایسر گذشت. برانت در هر دو نامه به زن خود اشاره کرده بود. چیز دیگر سوء ظنش را بیدار نکرد. این نوع کارهای اخاذی و کلاهبرداری همیشه مؤثر می افتاد، زیرا بودند بی شمار قربانیانی که مایل بودند چشمان خود را بر خطرهای بالقوه ای که در زندگیشان وجود دارد ببندند. برانت خودش قد و قامت خوبی داشت، مناسب و عضلانی، با موی سیاه و کوتاه، کمی به خاکستری می زد، و سبیل. اتفاقا جذاب نبود ولی اسپایسر چه اهمیت می داد. مردی با این همه ثروت، چرا باید اینقدر بی احتیاط باشد؟ زیرا همیشه شانس آورده بود، گیر نیفتاده بود. این راه زندگیش بود. و بعد از آن که گوشش را بریدند و پول را گرفتند، برانت از تاخت و تاز می افتاد و به فکر فرو می رفت. آنوقت از آن آگهی های مجلات آنچنانی پرهیز می کرد. و از عشاق ناشناخته و مجهول الهویه، اما حتی بعد از این واقعه نیز برانت تجاوز کار و مهاجم ممكن بود کار همیشگی خود را از سر گیرد. از یافتن این نوع شرکای اتفاقی که آمیخته با خطر هم بود، به خود لرزید، چقدر ناراحت بود از این که از میان آن جمع، فقط او باید روزی چند ساعت مثل یک همجنس باز فکر کند. بیچ و باربر نامه را خواندند، و عکس را تماشا کردند. اتاق کوچک و درهم و برهمشان در سکوت فرو رفته بود. آیا این می توانست یک شکار بزرگ باشد؟ اسپایسر گفت: «حساب کن، این جت چقدر می ارزد؟» و هر سه خندیدند. اما خنده ای از سر ناشکیبایی، گویی مطمئن نبودند و باورشان نمی شد. بیچ گفت: «احتمالا دو میلیون.» از آنجا که اهل تکزاس بود و با زنی پولدار ازدواج کرده بود دوستانش اطمینان داشتند که درباره جتها بیشتر می داند. بیچ ادامه داد: «این یک لیر کوچک است.»

صفحه 236 از 424