نام کتاب: برادران
یکی دو ماه بعد از این که داستانشان را می شنید به این نتیجه می رسید که نمی تواند آن قصه های پرغصه را باور کند. اما حرف این یکی، این باستر را باور می کرد. تا چهل و هشت سال بعد، این جوان کم سن و سال خشک و پژمرده و ناقص می شد، رو به زوال می رفت، در سرازیری می افتاد، سقوط میکرد و نابود می شد، و همه اینها به گردن مالیات دهندگان بود. سه وعده غذا در روز. یک بستر گرم در شب سالی ?????? دلار، تنها هزینه ای بود که دولت فدرال برای این زندانیان می پرداخت، چه بیهوده. نیمی از زندانیان صاحب حرفه ای نبودند، کاری بلد نبودند. حتی خشن هم نبودند، کارهای خشن انجام نداده بودند که به این سرنوشت شوم دچار شوند. با این همه هزینه. جوروی اسپایسر به داستان سر هم بندی شده باستر گوش داد، و او را در آب نمک خواباند، احساس می کرد می شود از این جوان در آینده استفاده کرد. دو احتمال وجود داشت. اول، به نظر اسپایسر، در توطئه انگولا، تلفن وسیله چندان مطمئنی نبود. برادران خود را به جای جوانان جا می زدند و نامه می نوشتند. مثلا نامه نگاری به کوینس گاربی، در آیوا، از قول ریکی بیست و هشت ساله کار خطرناکی بود. اگر باستر برایشان کار میکرد قربانی فورا به دام می افتاد و زودتر قانع می شد. جوانان زیادی در ترامبل بودند، و اسپایسر چند تن از آنان را زیر نظر گرفته بود. اما آنها جنایتکار بودند، و او به آنها اعتماد نداشت. باستر تازه از خیابان ها آمده بود، بی گناه به نظر می رسید، و برای کمک به آنها پناه آورده بود. پسرک به درد بخور بود. احتمال دوم کمی دور دست به نظر می رسید. اگر باستر واقعا گناهکار بود پس حتما در زندان می ماند، و هنگامی که جوروی آزاد می شد او هنوز زندانی بود. بیچ و باربر واقع در نامه نگاری غوغا می کردند. اما استعداد کاسبی نداشتند. شاید اسپایسر می توانست باستر جوان را تعلیم دهد، و جای خود بنشاند، و سهم او را به خارج زندان انتقال دهد. این فقط یک فکر بود. اسپایسر پرسید: «پول داری؟» «نه، آقا، همه چیز بر باد رفت.»

صفحه 233 از 424