نام کتاب: برادران
بی عرضگی و خام دستی خود را به اثبات رساند و هیچ کاری از دستش برنیامد. با این وجود، دادستان فدرال مایل نبود صدمه زیادی به متهمان آمریکایی وارد کند، بیشتر می خواست پنجه های تیزش را به صورت کلمبیایی ها بکشد. اما ثابت شد که در این تمایل نیز چندان ثابت قدم نبوده است. کار بزرگ او جلب نظر هیأت منصفه بود. پس از هشت روز اقامت در ساختمان دادگاه، هیأت منصفه خسته شد و حوصله خود را از دست داد و تمام متهمان را مقصر دانست. یکماه بعد همه محکوم شدند. پدر بستر خود را کشت. وقتی داستان غم انگیزش را به پایان رساند، تقریبا داشت میگریست. اما سعی کرد لرزش چانه اش را نگه دارد. دندانهایش را به هم فشرد و با زحمت فراوان گفت: «من هیچ کار خلافی نکرده ام.» | در زندان ترامبل او اولین کسی نبود که ادعا می کرد بی گناه است. بیچ به جوان نگاه و در خاطرات خود دنبال واقعه ای مشابه می گشت. سال ها پیش او نیز در تکزاس مردی را به اتهام قاچاق و معامله مواد مخدر به چهل سال زندان محکوم کرده بود. متهم کودکی غم انگیز و ظالمانه ای داشت، تحصیلاتی نداشت. کی سابقه دار بود، در دادگاه بزهکاران جوان پرونده های متعدد داشت. زندگی خوبی در انتظارش نبود. بیچ در آن جلسه فراموش نشدنی دادگاه ایالت تکزاس آن بالا نشسته بود و نصیحت می کرد و چقدر به خود می بالید که تصمیم دارد این هیولای بدکار و شیطان صفت را برای جنایتی که مرتکب شده محکوم کند. این قرص فروش های لعنتی را از خیابانها جمع کنید! | متهمانی که دستگیر می شوند و در آرزوی آزادی هستند، معمولا محافظه کار می شوند. بعد از سه سال اقامت در زندان، هاتلی بیچ از سرنوشت بسیاری از زندانیان که پرونده ایشان را مطالعه کرده بود، رنج میکشید. خیلی ها بودند که اتهامشان بزرگتر از باستر بود. بچه هایی که نیاز به کمک واقعی داشتند. فین یاربر نگاه می کرد و به دقت گوش می داد و دلش به حال جوانک میسوخت. هرکس که در ترامبل زندانی بود، داستان غم انگیزی داشت، و

صفحه 232 از 424