می شد. حتی تصورش هم امکان نداشت. برادران وقتی آزاد می شدند، از او جوانتر بودند.
کاربر با پا صندلی را به سمت او هل داد: «بیا، این صندلی. بشین.» حتى اسپایسر هم برای او احساس دلسوزی میکرد.
باربر پرسید: «اسمت چیست.» به من می گویند باستر.»
ب باستر، حالا بگو چه کردی که به چهل و هشت سال محکوم شدی؟ » سرقصه باز شد، مثل سیل. جوان جعبه را روی زانویش گذاشت و به زمین خیره شد. داستانش را آغاز کرد. سر و کارش هرگز به قانون نیفتاده بود. پدرش هم همینطور. در پن ساکولا قایق کوچکی داشتند. دریانوردی می کردند، ماهی می گرفتند و آب های آبی و آرام خیلی کوچک را دوست داشتند. مفهوم مطلق زندگی برایشان در همان قایق خلاصه شده بود. گاهی معاملاتی هم می کردند. قایق های دست دوم می خریدند و می فروختند. یكبار قایقی فروختند، از آن پنجاه فوتی ها، به یک آمریکایی اهل فورت لاودر دیل، او هم ??
, ??? دلار داد. پول به بانک رفت، یا دست کم باستر اینطور فکر می کرد. چند ماه بعد همان آمریکایی بازگشت. این دفعه یک سی و هشت فوتی خرید ??
, ??? دلار داد، نقد. معامله قایق در فلوریدا غیر قانونی نبود. قانونی بود، یک کار شرافتمندانه، پولهایش هم قانونی و شرافتمندانه بود. قایق سوم و چهارم هم معامله شد. باستر و پدرش می دانستند که قایق های خوب دست دوم را کجا می شود پیدا کرد. آنها را تعمیر می کردند، نو می کردند و می فروختند. از کار خود لذت می بردند و احساس رضایت می کردند. بعد از قایق پنجم همه چیز تمام شد. مأمورها ریختند. سئوالهایی کردند. تهدیدهایی کردند. دفاتر حساب و کتاب و مدارک معامله را می خواستند. پدر باستر اول امتناع کرد، و بعد وکیل گرفتند، وکیل هم به آنها نصیحت کرد همکاری نکنند.
باستر و پدرش ساعت 3 صبح روز یکشنبه بازداشت شدند. همه جلیقه به تن داشتند و کاملا مسلح بودند و گروگانهای پن ساکولا را دستگیر کردند. آنها را تقریبأ لخت از خانه خود که نزدیک خلیج قرار داشت، بیرون کشیدند.