نام کتاب: برادران
ت. کارل با صدای بلند پرونده را بست، با فشار پا صندلی را عقب راند. و چون توفانی از اتاق خارج شد. کفش حمام را روی زمین میکشید، کلاه گیس از پشت سرش آویزان بود. مرد جوان در آستانه گریستن بود. باربر پرسید: «از دست ما چه کاری برای شما ساخته است؟» با خودش جعبه مقوایی کوچکی آورده بود، و برادران می دانستند، البته از روی تجربه، که اینها کاغذهایی است که او را به زندان ترامبل کشانده است. جوان دوباره گفت: «احتیاج به کمک دارم. هفته پیش مرا به اینجا آوردند. این هم سلولی من. گفت شما آقایان می توانید کمک کنید، برای فرجام» بیچ پرسید: «مگر شما وکیل ندارید؟ » چرا دارم. ولی چندان خوب نبود، او خودش باعث شد کارم به اینجا کشیده شود.» اسپایسر پرسید: «برای چه شما را به اینجا آورده اند؟ » نمی دانم، واقعا نمی دانم.» | محاکمه ای هم داشته اید؟»| «بله، خیلی هم طولانی.» و هیأت منصفه شما را مقصر شناخت؟ » بله، من و یک عده دیگر را. گفتند ما هم قسمتی از توطئه بودیم.» توطئه برای چه کار؟» کوکایین وارد کنیم.» باز هم مواد مخدر. این هم یکی دیگر. ناگهان مشتاق شدند به سر کارشان برگردند و نامه نگاری را ادامه دهند. باربر پرسید: «چقدر برایت بریده اند؟»| «چهل و هشت سال.» «چهل و هشت سال! مگر چند سال داری؟» بیست و سه سال.» در آن لحظه فکر نوشتن نامه را فراموش کردند. به چهره غمزده جوان خیره شدند. سعی کردند ?? سال بعد را مجسم کنند. در هفتاد و یک سالگی آزاد

صفحه 229 از 424