ساکت.» اما جنجال بیشتر شد.
چکش دوباره روی میز خورد و ت. کارل چون سگی پارس کرد. «ساکت!» برادران مشغول روزنامه خواندن بودند. اسپایسر که از فریاد ت. کارل ناراحت شده بود، صدای خود را توی صورت او ول کرد: «خفه شو! تو که بیشتر از اینها سر و صدا میکنی.»|
ت. کارل باز هم فریاد زد: «این وظیفه من است.» آویزه کلاه گیسش در همه جهت پرواز می کرد.
وقتی کافه تریا خلوت شد، تنها یکی از زندانیان باقی ماند. ت. کارل به اطراف نگاهی انداخت و عاقبت پرسید: «شما آقای هوتن هستید؟» مرد جوان گفت: «نه. آقا»
شما آقای جنکینز هستید؟» «نه، آقا»
ت. کارل در حالی که با حرکت نمایشی کله اش را توی پرونده ها فرو کرده بود، گفت: «فکر نمی کردم. پرونده شکایت هوین علیه جنکینز نقص پرونده دارد، قابل طرح نیست.»
مرد جوان تنها نشسته بود و نگاه های تند به اطراف می انداخت، گویی می ترسید او را نپذیرفته باشند. اسپایسر خطاب به او پرسید: «شما کی هستید؟» سه مرد با ردای رنگ و رو رفته اینک داشتند به او خیره خیره نگاه می کردند. دلقک دادگاه نیز در هیأت قدیم، پیژامه رنگ پریده بلوطی، دم پایی حمام، بدون جوراب می نگریست. جوان با خود فکر می کرد: این مردم کی هستند! |
آهسته برخاست و ایستاد. با احتیاط نزدیک شد، تا عاقبت مقابل برادران ایستاد. گفت: «احتیاج به کمک دارم.» تقریبا می ترسید صحبت کند.
ت. کارل با غرشی از آنطرف گفت: «با دادگاه کار دارید؟» نه، آقا.» پس، اول باید...» | اسپایسر گفت: «خفه شو! دادگاه تمام شده، چرا نمیروی؟»