دیگر منتقل خواهند شد. مقامات ترامبل خشونت، از هیچ نوع را تحمل نمی کردند. مجازات چنین اعمالی این بود که فورا فرد خاطی را روانه جایی می کردند که ساکنانش زبان خشونت را خوب بلد بودند.
یکی از دوستان در مورد جلسات هفتگی دادرسی که توسط برادران اداره می شد، داستانهای شگفت انگیزی برای آقای تبون تعریف کرد. او نیز ت. کارل را جست و ادعا نامهای تنظیم نمود. تلفنش را می خواست به علاوه یک میلیون دلار به عنوان خسارت کیفری.
وقتی پرونده برای اولین بار در دادگاه مطرح می شد، یکی از ناظران زندان برای نظارت بر جریان دادرسی در کافه تریا حضور یافت. جلسه فورا توسط برادران به تعویق افتاد. در جلسه دوم نیز باز هم دادرسی به جلسه بعد موکول شد. ادعای این که تلفن غیرقانونی را چه کسی برداشته یا چه کسی برنداشته، به هر صورت نباید به گوش مقامات رسمی زندان می رسید. نگهبانانی که هر هفته نمایش را تماشا می کردند کاری به این کارها نداشتند، چیزی نمی گفتند.
عاقبت قاضی اسپایسر یکی از مشاوران زندان را در گوشه ای گیر انداخت و مغزش را با وراجی های خود به ستوه آورد، که این بچه ها مشکل کوچکی دارند که باید با هم کنار بیایند، بدون دخالت مقامات زندان. در گوشش زمزمه کرد: «اینطوری بهتر است، ما سعی داریم به این مسئله کوچولو سر و صورت بدهیم، هر چه خصوصی باشد بهتر است.»
این تقاضا نزد مسئولان زندان کارگر افتاد و سومین جلسه باز هم در همان کافه تریا تشکیل شد. تماشاگران زیادی جمع شدند، خیلی از آنها امیدوار بودند خونریزی بینند. تنها مقام رسمی زندان که در جلسه حاضر بود، یک نگهبان غمگین بود که در ردیف عقب روی یکی از صندلی ها چرت می زد. طرفین دعوا در دادگاه بیگانه نبودند. هیچ تعجبی نداشت که آقای ب. بون و زورو هر یک شخصا از خود دفاع می کردند. قاضی بیچ در اولین ساعت محاكمه تمام سعیش این بود ادب را به طرفین دعوا و حاضران در جلسه بیاموزد. وقتی دید فایده ای ندارد رها کرد. اتهامات وحشیانه وارد می شد، حملات شدید، با رکیک ترین جملات انجام می گرفت، تهمت ها به شکلی بود