نام کتاب: برادران
بازی خطرناکی در می آمد. ادامه آن خیلی خطرآفرین بود. لیک از ترس گرفتاری، به لرزه افتاد. ادامه این کار غیر ممکن بود، گرچه پشت ماسک آل کوی- نرز مخفی شده بود. و ریکی نشانی از او نداشت. در آن نوار فقط نام آل ذکر شده بود، می توانست همه چیز باشد: «آل فلان» یا «آل بهمان». اداره پست هم سپر خوبی بود. با این وجود باید پایان می گرفت. دست کم حالا. بوینگ از حقوق بگیران لیک پر بود. این هواپیما برای حمل همه آنها گنجایش نداشت. اگر ??? کرایه کرده بودند، در عرض دو روز پر می شد از «سیا» ها، مشاوران، آمارگیران، معاونان مدیران، مأموران سرویس مخفی، که لعنتی ها تعدادشان به اندازه یک ارتش شده بود. هر ایالتی را که فتح می کرد، هر حوزه ای را که می گرفت، هواپیما سنگین تر می شد. کاش در یکی دو ایالت شکست می خورد تا می توانست از دست این همه بار و بنه و آدم راحت شود. در تاریکی هواپیما، آب گوجه فرنگی مینوشید. تصمیم گرفت آخرین نامه را برای ریکی بنویسد. آل برایش آرزوی موفقیت می کرد و بعد، و بدون توضیح مفصل، به مکاتبه پایان می داد. در این صورت چه کاری از آن مرد جوان ساخته بود؟ وسوسه شده بود که نامه را بنویسد. در عمق صندلی تاشوی راحتی فرو رفته بود، پاهایش را بالا گذاشته بود. در این لحظه یکی از آن بی شمار مشاوران نزدیک شد و گزارشی را که یک کاندیدای پیشتاز حتما باید می دانست همراه آورد. خیر، راحتی نداشت. وقت نداشت که فکرهای خوب بکند، در دنیای خیالات غرق شود، و برای خودش رؤیاهای رنگی بسازد. هر فکر شیرینی که به ذهنش می رسید، با یکی از آمارهای بی پایان قطع می شد، یا مسئله ای پیش می آمد که در آخرین لحظه باید تصمیم می گرفت. اگر به کاخ سفید می رفت حتما از زور کار می مرد. آدم های دلتنگ و غمگین حتما مدتی آنجا زندگی کرده بودند.

صفحه 224 از 424