به دوشش می رفت.
آیلین گفت: «تاری خسته شده، روحیه خود را از دست داده. اگر در نیوهامپشایر برنده شد، علتش این بود که پول از در و دیوار برایش می رسید. و بعد سر و کله شما پیدا شد، نمی دانست این رقیب کیست و از کجا آمده، بدون چمدان. رقیبی که چهره جدیدی داشت، حرف تازه ای می زد، پیام تازه می داد. و شما برنده شدید و پول شما را یافت. تاری اکنون دیگر نمی تواند حتی ?? دلار خیریه کلیسا جمع کند. مقامات کلیدی را از دست داده، چون پولی ندارد که به آنها بدهد، چون آنها با شام? تیزشان بو کشیده اند و برنده را یافته اند.»
لیک تکه ای آناناس به دهان گذاشت و جوید. کلامی را که می شنید مزمزه میکرد، می چشید. چیز تازه ای نبود. این چیزها را از دیگران هم شنیده بود، کارمندان خودش. ولی حالا که از دهان این محرم راز شیرین زبان می شنید اطمینان بخش تر بود.
الیک پرسید: «شانس معاون رییس جمهور چقدر است؟» در این باره چیزهایی می دانست، اما به دلائلی نظر او را محقق می دانست. در این باره سر و صدایی به پا خواهد شد.» این نظر تازه ای نبود. آیلین ادامه داد: «مبارزه خونین خواهد بود. در حال حاضر شما روزهای سختی در پیش دارید روز همه پرسی بزرگ در نوامبر» |
تا نوامبر که خیلی مانده.» هم بله، و هم خیر.»
لیک گفت: «خیلی چیزها می تواند عوض شود.» و در همان حال به تدی فکر می کرد و در شگفت بود که برای ترساندن مردم آمریکا چه نوع بحرانی به وجود خواهد آورد.
شام زود هنگام بسیار سبک بود، کمی میوه، تکه ای نان شور و پنیر. از رستوران مورتیمر لیک را به سرسرای هتل های آدامز بردند. جایی که برای شام دیر وقت میز مفصلی چیده بودند، با دوستان، بیست و چند نفر از همکارانش در کنگره. اول که وارد عرصه مبارزه شده بود، فقط چند تن از اینها از او حمایت کردند، اما اکنون همه با اشتیاق بسیار به قهرمان خود افتخار