اسپایسر گفت: «دست کم نیم میلیون. نامه را همین الان باید نوشت تریور منتظر است.»
بیچ یکی از آن پرونده های متعدد خود را گشود، و اجناس خود را به نمایش گذاشت. صفحات کاغذ، به رنگ های لطیف. گفت: «به نظرم صورتی باشد، رنگ هلو.»
اسپایسر گفت: «البته که خوبست. خیلی هم خوبست. صورتی. روی همین بنویس» |
لحن نامه در حد روایت آغاز آشنایی بود. ریکی داستان زندگی خود را شرح می داد. ?? ساله، فارغ التحصیل کالج، ساکن یا در واقع زندانی کلینیک بازپروری، در آستانه آزادی، احتمالا ده روز دیگر، خیلی تنها، مشتاق آشنایی و معاشرت و چه خوشحال از این که برانت در آن نزدیکی زندگی می کرد، چون ریکی خواهری در جکسون ویل داشت و نزد او می زیست. مانعی در بین نبود، مشکلی به وجود نمی آمد. آماده بود که از برانت پذیرایی کند، هر وقت که بیاید. ولی اول عکس برانت را خواست. آیا واقعا زن داشت؟ آیا قرار بود زنش هم به پالم والی بیاید؟ یا همانجا در پنسیلوانیا می ماند؟ اگر همانجا بماند بهتر نیست؟
همان عکسی را که صدها بار استفاده کرده بودند، الصاق کردند. ثابت شده بود که هیچ یک از قربانیان نتوانسته بودند در مقابل آن مقاومت کنند. پاکت هلویی را اسپایسر به اتاق ملاقات برد. تریور داشت چرت می زد. اسپایسر صدای سگ سان خود را رها کرد: «این را همین الان پست کن.»
ده دقیقه درباره شرط بندی های بسکتبال حرف زدند و بعد بدون آنکه دست بدهند خداحافظی کردند.
در بازگشت به جکسون ویل، تریور با دلال خود تماس گرفت. دلال تازه، از آن دلال های بزرگ که حالا دیگر خودش هم یک بازیکن شده بود. خطوط ارتباطی دیجیتال امنیت بیشتری داشت، تلفن زیاد امن نبود. كلوكنر و افراد گروه عملیاتی طبق معمول گوش می دادند و شرط بندی های تریور را تعقیب می کردند. بد کار نمی کرد. در دو هفته گذشته ????? دلار گیرش آمده بود، در