نام کتاب: برادران
«خب، من هیچ وقت به آنجا نرفتم. ولی حتما درها را قفل می کنند، نگهبان هم دارند، همه جا، حتما برای این که کسی نیاید و گاری گلف را ندزدد، اما...» پرسیدم قیمت این خانه ها چند است؟» این را دیگر می دانم، کمتر از یک میلیون نیست. توی مجلات آگهی می کنند خودم یکی را دیدم، سه میلیون.» | اسپایسر گفت: «همین جا باش.» نامه ها را جمع کرد و به طرف در رفت. تریور پرسید: «کجا می روی؟» به کتابخانه، نیم ساعت دیگر بر می گردم.»| من کار دارم، باید بروم.» «خیر، جایی نمی روی. روزنامه بخوان.» اسپایسر چیزی به لینک گفت، او نیز همراهش رفت. هر دو از ساختمان اداری خارج شدند. اسپایسر روی زمین تمیز محوطه قدم گذاشت. آفتاب گرمی بود، و باغبان ها مشغول کار بودند، به ساعتی ?? سنت. کارکنان بخش حقوقی کتابخانه هم در کار بودند. بیچ و باربر در گوشه اتاق کوچکشان فرو رفته بودند. برای استراحت دست از نوشتن کشیده بودند و شطرنج بازی می کردند، این هم خودش کاری بود، در همین احوال اسپایسر با عجله وارد شد، لبخندی بی سابقه و نامشخص لبانش را از هم باز کرده بود. «بچه ها، بالاخره یکی از آن گنده ها به قلاب افتاد.» نامه برانت را روی میز پرت کرد. بیچ با صدای بلند نامه را خواند. پالم والی منطقه باشگاه های گلف است، برای پولدارها.» اسپایسر با افتخار تمام منظره را مجسم میکرد: «قیمت خانه ها تقریبا سه میلیون است. این مردک به نظرم خیلی پولدار است، از نامه نگاری هم زیاد خوشش نمی آید، می خواهد برود سر اصل مطلب.» باربر که به دقت نگاه می کرد، گفت: «خیلی هم آتشش تند است.» اسپایسر گفت: «باید بجنبم. تا سه هفته دیگر می آید.» بیچ پرسید: «فکر میکنید توان نهایی این مردک چقدر است؟ چقدر زبان غیر مصطلح آدم های پولدار را دوست داشت.

صفحه 212 از 424