کاملا جدی، و ?? مورد حاشیه ای دیگر. تقریبا ?? دوست مکاتبه ای، که هر یک با مشکلی درگیر و اسیر بودند، بعضی ها از سایه خودشان هم وحشت داشتند. بعضی در عرض یک هفته گستاخ تر می شدند، و بودند کسانی هم که به در و دیوار می زدند، زمین و آسمان را به هم می دوختند، تا با پرسی، یا ریکی دیدار کنند.
قسمت مشکل این کار، صبر و شکیبایی بود. تهدیدها انجام می گرفت، پول دست به دست می شد، اما وسوسه اصلی این بود که قربانیان را هرچه زودتر تحت فشار قرار دهند. بیچ و باربر نشان داده بودند اسب بار کشند. ساعت ها روی نامه کار می کردند و اسپایسر رهبری عملیات را بر عهده داشت. برای به دام انداختن دوستان جدید مکاتبه ای، انضباط لازم بود، دوستان پولدار را با کلمات زیبا و عبارات چاپلوسانه و خوشایند به ستوه می آوردند و اعتمادش را جلب می کردند. تریور گفت: «باید یک چیز دندان گیر پیدا کنیم، اینطور نیست؟ »
اسپایسر که مشغول بازرسی نامه های رسیده بود گفت: «چه می خواهی بگویی؟ تو که بیشتر از ما گیرت می آید.»
«البته پول من هم مثل مال شما زیاد می شود، یواش یواش. اما من بیشتر می خواهم.» |
اسپایسر گفت: «خب، من هم همینطور.» داشت به نامه برانت از داربی علیا، پنسیلوانیا، نگاه می کرد. «آه، این هم یکی دیگر.» سپس آن را گشود. فورا خواند، و از متن آن حیرت کرد. نامه ای بدون کلمات اضافی، بدون ترس، بدون نگاه های زیرچشمی، صاف و پوست کنده بود. این مرد آماده عملیات بود.
پرسید: «این پالم والی کجاست؟» ده مایلی جنوب نپتون بیچ. چطور؟»
چه جور جایی است؟» یک جای خیلی خوب، پر از باشگاه های گلف، برای بازنشسته های پولدار، تقریبا در شمال.»
خانه های آنجا چند است؟»