قرار باشد من مورد سوء ظن قرار بگیرم. شما هم توی دردسر میافتید، اینطور نیست؟ »
تریور گفت: «تو که پول خوبی میگیری.»
تو اینطور فکر می کنی.» |
اسپایسر حالا دیگر مستقیم توی چشمانش نگاه می کرد. پرسید: «چقدر می خواهی؟»
هزار دلار، هر ماه» و بعد به تریور نگاه کرد و ادامه داد: «نقد باشد، خودم می آیم از دفترت میگیرم.»
اسپایسر گفت: «هزار دلار و نامه ها دیگر بازرسی نمی شود.» «بله»
هیچکس هم خبردار نخواهد شد.» «بله» «معامله انجام شد. حالا بزن به چاک.»
لینک لبخندی به هر دو تحویل داد و خارج شد. مثل همیشه بیرون در ایستاد. و گاهی به جای دوربینی که نمی توانست آن گوشه خلوت را ببیند. نگاهی از پنجره به درون اتاق می انداخت.
توی اتاق، روش معمول تغییری نداشت. اول تبادل نامه ها صورت گرفت، چند ثانیه بیشتر طول نکشید. از همان پوشه تاشوی پارچه ای که هر روز مورد استفاده قرار گرفته بود. جوروی نامه های ارسالی را بیرون کشید و به تریور داد. او نیز نامه های وارده را از کیف دستی اش در آورد و به موکلش داد.
? نامه باید پست می شد. بعضی اوقات ده نامه بود، اما اغلب از ? نامه کمتر نبود. تریور هرگز مدرکی، یا نسخه ای پیش خود نگه نمی داشت. از نامه هایی که می فرستاد پرونده ای نداشت، بنابراین خودش هم نمی دانست چم و خم کارهای برادران و درآمدهای کوچک و پول های خرد و ریز چگونه می آید و چقدر می آید، فقط می دانست که حدود ?? یا ?? قربانی بالقوه وجود دارد که باید به حسابشان رسیدگی شود. بعضی از اسامی و آدرس ها را به یاد داشت.
بر اساس مدارک دقیق اسپایسر، تعداد قربانیان ?? نفر بود. ?? مشتری