مشت مسایل حقوقی.»
رییس پرسید: «و تو همیشه کیف دستی اش را میگردی؟» لینک گفت: «همیشه، قربان.»
بعد رییس زندان، خارج از نزاکت، شماره آقای تریور کارسون را در نپتون بیچ گرفت. تلفن را زنی جواب داد، که می گفت: «دفتر حقوقی.»
آقای تریور کارسون لطفا.» کی صحبت می کند؟» | من إمیت برون هستم.» | «خب، آقای برون، آقای کارسون خوابیده.»
صحیح. احتمالا می توانید بیدارش کنید، ها؟ من رییس زندان فدرال در ترامبل هستم، باید با او صحبت کنم.»
«لطفا صبر کنید.»
برون مدت زیادی گوشی را نگه داشت. وقتی منشی برگشت، گفت: «متأسفم بیدار نمی شود. برایش یادداشت میگذارم که با شما تماس بگیرد.». نه متشکرم، لازم نیست. یادداشتی هست که فکس میکنم.»
فكر نامه نگاری برعکس روز یکشنبه، هنگام بازی گلف به ذهن یورک رسید. همانطور که توپ می زد، گاهی در زمین شنی و گاهی در میان درختان، طرح آرام آرام شکل می گرفت، تا این که عاقبت کامل شد. در سوراخ هفدهم بود که از دوستانش جدا شد و به تدی تلفن کرد. تاکتیک لازم را از حریف آموخته بودند. قصدشان این بود که توجه او را از آل کوی? نرز منحرف کنند. چیزی را از دست نمی دادند.
متن نامه توسط یورک تهیه شد و به بخش اسناد ارجاع گردید، این دوست مکاتبه ای با نام براتت وایت غسل تعمید یافته بود؛ یادداشت اول دست نویس بود، روی یک کارت سفید و گرانقیمت.
ریکی عزیزا
آدرست را دیدم. خوشم آمد. من پنجاه و پنج سال دارم. با