می کردند. زندگی در بیکرز جذابیت زیادی نداشت. کوینس نمی توانست درباره زندگی و شغل وس سئوالی بکند.
عاقبت گفت: «فکر می کنید من چه باید به ریکی می نوشتم؟» |
وس فورا به مسئله پرداخت. «خب، اگر من جای شما بودم، قبل از هر چیز منتظر میشدم. یک ماه، خوب عرقش را در می آوردم. عجله کردید، در نامه، و در پول. و او پیش خود گفت: این کار چه راحت بود.»
«اگر دیوانگی بکند، چه می شود؟»
چنین کاری نمی کند. وقت زیادی دارد، فقط پول می خواهد.» «همه نامه های او را دیده اید؟» « آنهایی که مهم بوده.» |
کنجکاوی کوینس تحریک شده بود. اکنون با مردی صحبت می کرد که عمق اسرارش را می دانست، و حالا احساس می کرد می تواند کمی به او سیخ بزند و از دهانش حرف بکشد.
چطور می خواهید جلو او را بگیرید.»
و وس، به دلیلی که کوینس از آن سر در نمی آورد، خیلی صاف و روشن گفت: «احتمالا او را می کشیم.»
برقی از آرامش از چشمان کوینس گاربی بیرون جست. سکوتی گرم چهره زجر دیده اش را ملایم کرد. چین پیشانی اش از بین رفت، لبانش به لبخندی کوچک گشوده شد. از آن پس دیگر نگرانی وجود نداشت، میراثش حفظ می شد، و هنگامی که پیرمرد رخت از جهان می بست، تمام پولها مال او بود، در زندگی سیر می کرد و شادمانه می زیست..
با صدای آرامی گفت: «چه خوب، از این بهتر نمی شود.»
چپ پرونده را به اتاقی در یک متل بود. جایی که یکدستگاه فتوکپی رنگی، همراه با دیگر اعضای گروه منتظر بودند. از هر کدام سه کپی گرفتند، و نیم ساعت بعد به بانک مراجعت کرد. کوینس اصل مدارک را بازرسی کرد. همه چیز درست بود. آنها را به جای اول بازگرداند و کشو را با دقت قفل کرد، بعد به مهمانانش گفت: «فکر می کنم دیگر باید بروید.»