اینجا فروشگاه لوازم اداری ندارید؟» «چرا، یکی هست. صاحبش هشتاد هزار دلار به بانک ما بدهکار است. مغازه اش درست کنار کلوب روتاری است. آنجا هم البته ممکن نیست. نمی خواهم کسی مرا با این کاغذها ببیند.»
چپ و وس به هم نگاه کردند، و بعد به کوینس. وس گفت: «بسیار خوب، کار دیگری می کنیم. من اینجا پیش شما می مانم. چپ کاغذها را می برد و یک دستگاه کپی پیدا میکند.»
«کجا؟» وس گفت: «دراگ استور» «دراگ استور را هم دیده اید؟» البته. این انبر را از همانجا خریدیم.» | دستگاه کپی دراگ استور مال بیست سال پیش است.» «نه، یکی نو گذاشته اند.»
باید خیلی مواظب باشید، قول می دهید؟ داروساز آنجا پسرعموی منشی من است. اینجا شهر کوچکی است.»
چپ پرونده را برداشت و به طرف در رفت. وقتی قفل را باز کرد، صدای بلندی برخاست. بیرون که آمد، فورا سنگینی نگاه های دقیق را حس کرد. پشت میزها چند خانم پیر نشسته بودند. گویا همه منشی بودند. چپ که بیرون آمد، همه ناشیانه سرجای خود خشک شدند، دست از کار کشیدند و به آن غریبه خیره شدند. آقای گاربی پیر هم زیاد دور نبود. دفتر کلفتی در دست داشت، وانمود می کرد به کار خود مشغول است اما کنجکاوی از سراپایش می ریخت. چپ برای همه آنها سر تکان داد و به آرامی دور شد، از مقابل کارکنان بانک گذشت.
در با صدای بلندی قفل شد. کوینس در را فورا قفل کرد، قبل از آن که کسی داخل شود. هر دو مدتی سرشان را با حرف های پراکنده از اینطرف و آنطرف گرم کردند. صحبت کردن در آن شرایط وقت را میکشت. آنچه آنها را هم آشنا کرده بود مسئله سكس ممنوع بود، اما از صحبت درباره آن امتناع