نام کتاب: برادران
بالاخره روی صندلی نشستند. کوینس نیز به صندلی بانکداری خود برگشت. چپ گفت: «فقط یکی دو سئوال دیگر» و کوینس می دانست که صحبت آنان دست کم یکساعت دیگر طول میکشد. . کابین کشتی را چطور اجاره کردید؟» در نامه هست. این جنایتکار اسم و آدرس یک آژانس مسافرتی را در نیویورک داد. من هم تلفن کردم، و پول را فرستادم. ساده بود.» «ساده؟ قبلا هم این کار را کرده بودید؟» «نه.) خب پس برویم سر اصل مطلب.» کوینس واقعا مثل یک کله خر حرف می زد، و احساس خوبی داشت. برای لحظه ای به جوش آمده بود. بعد احساس غیر قابل مقاومت به او دست داد. مستقیم در چهره آنها نگاه کرد و گفت: «اجاره کابین هنوز هم معتبر است، شما آقایان نمی خواهید استفاده کنید؟ » خوشبختانه آنها خندیدند. این یک شوخی زودگذر بود. بعد دنبال حرفشان را گرفتند. چپ گفت: «آیا فکر نکردید با نام جعلی این کار را بکنید؟» بله، البته. اما چه احمق بودم که نکردم. ولی قبلا چنین کاری نکرده بودم. فکر می کردم این جوان آدم خوبی است. به علاوه او در فلوریدا بود، و من در آیوا. حتی به ذهنم هم خطور نکرد که متقلب و کلاهبردار باشد.» وس گفت: «ما یک کپی از این می خواهیم.» خب کمی مشکل است.» برای چه؟» کجا می خواهید کپی کنید؟» «بانک دستگاه کپی ندارد؟» البته که دارد، ولی نباید در بانک این کار را بکنید.» پس با خودمان می بریم و یک کپی فوری میگیریم.» اینجا بیکر است آقایان، کپی فوری پیدا نمی شود.»

صفحه 201 از 424