مطلب مهمی که چپ و وس بعد راجع به آن صحبت کردند این بود که نامه ها کاملا اعتماد برانگیز و قابل باور بود. ریکی صدمه دیده بود، نگران بود، نیاز مبرم داشت که با کسی درد دل کند. کاملا قابل ترحم به نظر می رسید. امیدهایی وجود داشت که به زودی رنجهایش به پایان می رسید، آزاد می شد و می خواست دوستانی دست و پا کند. شیوه نوشتن عالی بود!
بعد از یک سکوت آزاردهنده، کوینس گفت: «باید یک تلفن بکنم.» به کی؟» راجع به کار است.»
وس و چپ با تردید به هم نگاه کردند. بعد سرشان را به علامت رضایت تکان دادند. کوینس به سوی تلفن که روی میز زیر پنجره بود رفت و هنگامی با مخاطب خود در بانک دیگر سخن می گفت به خیابان مین می نگریست.
در این احوال، وس چیزهایی یادداشت می کرد. نمی خواست در این بازجویی و استنطاق چیزی را از قلم انداخته باشد. کوینس درنگ می کرد، با کتابخانه ور می رفت، سعی می کرد روزنامه بخواند، سعی می کرد اعتنایی به یادداشتهای وس نکند. اکنون آرام بود. تا آنجا که ممکن بود افکارش را سر جای خود نشانده بود و حرکت بعدی خود را طراحی می کرد؛ وقتی این دلقک ها رفتند، چه باید می کرد؟
چپ پرسید: «آیا شما چکی به مبلغ یکصد هزار دلار فرستادید؟» «بله»
لبخندی از نوع خاص بر لبان هر دو مرد نقش بست، گویی می خواستند بگویند، «عجب احمقی!»
باز هم مشغول خواندن شدند. باز هم یادداشت برداشتند. زمزمه هایی میانشان رد و بدل شد.
کوینس پرسید: «موکل شما چقدر پول حواله کرده؟» جهنم، این سئوال را باید میکرد.
وس لبخندی زد و گفت: «نمی توانیم بگوییم.» کوینس حیرت نکرد. این مردها حوصله شوفی نداشتند. یکساعت بعد