چهل و چند، یا پنجاه و چند سال مکاتبه کند.
وس و چپ بیشتر خم شدند، تا بهتر بخوانند. بعد صاف نشستند، چپ گفت: «و شما به این آگهی پاسخ دادید؟»
بله. یادداشت کوچکی فرستادم. و دو هفته بعد جوابی از ریکی دریافت کردم.)
نسخه ای از یادداشت خودتان را دادید؟» |
نه. من از نامه هایم نسخه نمیگیرم. هیچ چیز از این دفتر بیرون نمی رود. می ترسیدم کپی بگیرم.»
وس و چپ اخم کردند، گویی حرفش را باور نداشتند. بعد کاملا ناامید شدند. با عجب آدم خری معامله کرده بودند.
کوینس گفت: «متأسفم.» وسوسه شد پول را بردارد، قبل از آن که مردان تصمیم خود را تغییر دهند.
کاغذهای دیگر هم بیرون آمد. اولین نامه ریکی. آن را به طرف مردان دراز کرد. وس گفت: «بگذارید روی میز.» و هر دو خم شدند. بدون آن که لمس کنند شروع به خواندن کردند. آهسته می خواندند، بدون عجله، با دقت. کوینس مشاهده کرد که روی هر کلمه تمرکز می کنند. ذهنش رفته رفته آرام می شد و نور امیدی می درخشید. این پول مفت چه مزه شیرینی داشت، بدون آن که مجبور شود باز هم باج بدهد، این هم شاید یک دروغ دیگر بود که نشان و رد پایش را از میان می برد. اکنون متحدانی داشت، وس و چپ، و خدا می دانست چه کسی دیگری پشت پرده بود و بر علیه ریکی اقدام می کرد. قلبش کمی آرام شد، تنفسش فروکش کرد.
چپ گفت: «نامه بعدی، خواهش می کنم.»
کوینس به تدریج همه را بیرون آورد، فصل به فصل، و همه را کنار هم چید سه پاکت رنگی، آبی روشن، زرد، با خطی یکنواخت. معلوم بود که نویسنده حوصله زیاد به خرج داده و زمان زیادی صرف نوشتن آنها کرده است. هر صفحه ای را که تمام می کردند، چپ نامه بعدی را با انبر کوچکی پیش میکشید. انگشتانشان چیزی را لمس نمی کرد.