چیزی که نظر آنها را جلب کرد عکس بود، در کاغذی پیچیده شده بود. وس با احتیاط کاغذ را گشود، و گفت: «به نظرم این ریکی باشد، ها؟» کوینس با شرم تمام گفت: «بله درست است.»
چپ گفت: «جوان جذابی است.» گویی داشتند به صفحه وسط مجله پلی بوی نگاه می کردند. هر سه فورا ناراحت شدند.
کوینس پرسید: «شما این ریکی را می شناسید، اینطور نیست؟»
«بله»
پس به من بگویید.» «نه. این جزو معامله ما نیست.»
چرا نمی توانید بگویید؟ من دارم هرچه را می خواهید در اختیارتان میگذارم.»
«این چیزی نیست که توافق کردیم.» | من می خواهم حرمزاده را بکشم.»
سخت نگیرید آقای گاربی. ما معامله کردیم. شما پول گرفتید، ما هم پرونده را، هیچ کس صدمه نمی بیند.» |
چپ به مرد رنج کشیده و شکسته نگاه می کرد که در صندلی فرو رفته بود. گفت: «حالا از اول شروع کنیم، این ماجرا چطور شروع شد؟»
کوینس در میان کاغذهای خود گشت و مجله نازکی را بیرون آورد. «این را از یک کتابفروشی در شیکاگو خریدم.» به آرامی آن را برگرداند به طوری که بتوانند بخوانند. عنوانش «همه چیز، از همه جا» بود، مجله ای صد در صد مردانه و شیوه زندگی خصوصی مردان بالغ. وقتی آن در مجله را خوب بررسی کردند، صفحات آخر را نشانشان داد. چپ و وس مجله را لمس نکردند، ولی نگاه دقیقشان همه چیز را می دید. چند عکس کوچک، و مطالب زیاد با حروف ریز. مجله اصلا از آن مجلات زشت نگاری نبود.
در صفحه چهل و شش بخش کوچکی در مورد خوانندگان بود. یکی از آن آگهی ها با قلم قرمز مشخص شده بود.
س.و.م بیست و چند ساله مایل است با مرد محترمی