نام کتاب: برادران
«سعی خودمان را می کنیم.» کوینس ناگهان برخاست، ایستاد و کف دست هایش را روی میز قرار داد. با صدای بلند گفت: «پس چاره ای ندارم.» به پول دست نزد. به سرعت به جانب قفسه شیشه ای رفت که کشوهای متعدد داشت. کلیدی در آورد، قفسه ای را گشود، و با کلید دیگر، یک در مخفی را در طبقه دوم باز کرد. با دقت پوشهای ظریف و کوچک بیرون آورد و از روی ملاحظه و ادب آن را کنار پاکت پول قرار داد. هم چنان که مشغول باز کردن پرونده بود، صدای نازک و آزاردهنده ای از آی فون برخاست: «آقای گاربی، پدرتان مایلند فورا شما را ببینند.» کوینس با وحشت قد راست کرد، گونه هایش به سفیدی رفت، هراس در چهره اش دیده می شد: «به او بگویید جلسه دارم.» سعی کرد لحنش اطمینان بخش باشد، اما صدایش، صدای یک دروغگوی ناامید بود. بار دیگر صدای آزاردهنده منشی به گوش رسید: «خودتان بگویید.» گوشی را برداشت، و خطاب به دو مرد گفت: «معذرت می خواهم» و بعد سه شماره گرفت، پشتش را به چپ و وس کرد. نمی خواست صدایش را بشنوند. سرش را پایین گرفت و گفت: «بابا، منم. چه خبره؟» | وقتی پیرمرد از آن سوی سیم حرف می زد، سکوت برقرار بود. لحظه ای بعد کوینس گفت: «نه، نه. از بانک فدرال نیستند، وکلایی از، از دس? موینس آمده اند، وکیل یک خانواده قدیمی، از دوستان من. همین.» | سکوتی کوتاه برقرار شد. «آه، فرانکلین دلانی، شما او را به خاطر ندارید. چهار ماه پیش مرد، بدون وصیت نامه، دارایی زیادی داشت، ثروت زیادی باقی گذاشته. نه، بابا ربطی به بانک ندارد.» خودش هم هاج و واج مانده بود. یک دروغ کوچک، دروغ بدی نبود. در قفل بود، و چیزی که اهمیت داشت همین بود، همه دروغها را پنهان میکرد. وس و چپ ایستادند، یکی بعد از دیگری به میز نزدیک شدند و هنگامی که کوینس پرونده را می گشود به دقت نگاه می کردند، خم شده بودند. اولین

صفحه 197 از 424