نام کتاب: برادران
داریم.» کوینس ناگهان دریافت که برای اولین بار در زندگی پنجاه و یکساله اش در مقابل آدم های حقیقی و زنده ای است که می دانند او همجنس باز و منحرف است. آشکارا به هراس افتاده بود و می لرزید. اول می خواست انکار کند؛ می خواست داستانی سر هم کند و درباره آشنایی خود و ریکی قصه ای بسراید. اما داستانسرایی در آن حال که ترس سراپایش را فرا گرفته بود کار ساده ای به نظر نمی آمد. ناگهان متوجه شد که این دو نفر، هر کسی که بودند، می توانند او را نابود کنند. رازش را می دانستند و قدرت داشتند زندگیش را به هم بریزند.| پس چرا ????? دلار نقد پیشنهاد می کردند؟ | کوینس بیچاره چشمانش را با پشت دست پوشاند و گفت: «چه می خواهید؟؟ چپ و وس فکر می کردند که الان به گریه می افتد. البته اهمیت نمی دادند. ولی نیازی به گریه نبود. چپ گفت: «معامله می کنیم. ما به شما پول می دهیم، این پول که روی میز است مال شماست. شما هم هر چه درباره ریکی می دانید به ما می گویید. نامه ها را نشان دهید. همه چیز را، هرچه دارید، اگر پرونده ای دارید، یا صندوقی، چمدانی، نمی دانم، هر چیزی که مخفی کرده باشید، مایلیم آنها را ببینیم. وقتی چیزی را که می خواهیم گرفتیم، به همان سرعتی که آمدیم، ناپدید می شویم، و شما هرگز نخواهید فهمید که ما چه کسانی بودیم و از چه کسی حمایت می کردیم.» «اسرار را حفظ می کنید؟» . «کام.» وس گفت: «دلیلی وجود ندارد که ما درباره شما با کسی صحبت کنیم.» کوینس به آنها خیره شد و پرسید: «می توانید جلویش را بگیرید؟» چپ و وس لختی تأمل کردند، نگاهی به هم انداختند. جواب هایشان تا کنون روشن و قطعی بود اما این سئوال آخر جواب درستی نداشت. وس گفت: نمی توانیم قول بدهیم آقای گاربی. اما سعی می کنیم شخصیت این ریکی را از میدان به در کنیم. همانطور که گفتیم، او مزاحم موكل ما هم شده.» شماباید شخصیت مرا در نظر بگیرید، به موقعیت من نباید آسیبی برسد.»

صفحه 196 از 424