نام کتاب: برادران
«ریکی، یا هر اسم لعنتی دیگری که دارد.» وس گفت: «نه. او دشمن ما هم هست. بگذارید اینطور بگوییم، ما یک موکلی داریم که سوار همین قایق شماست. وظیفه ما این است که او را نجات بدهیم.» چپ پاکت کلفتی از جیب کتش بیرون آورد و روی میز هل داد. «این ?? هزار دلار است، نقد. بفرستید برای ریکی.» کوینس به پاکت خیره شد. دهانش از حیرت باز مانده بود. مغز درمانده اش با هجوم افکار عذاب آور مثل چوب خشک شده بود. دوباره چشمهایش را بست، بیهوده دنبال راهی می گشت که بتواند به این مشکل خاتمه دهد. فراموش کرد که اینها کیستند. مهم این است چطور نامه را خوانده اند؟ چرا دارند پول می دهند؟ تا چه حد از ماجرا اطلاع دارند. لعنتی! می دانست که نمی شود به آنها اعتماد کرد. وس گفت: «این پول مال شماست. در عوض، ما مقداری اطلاعات می خواهیم.» چشمان کوینس کاملا گشاد شده بود، پرسید: «این ریکی کیست؟» چپ گفت: «شما راجع به او چه می دانید؟ » «اسمش ریکی نیست.» | درست است.»| در زندان است.) چپ دوباره گفت: «درست است.» می گوید زن و بچه دارد.» تقریبا درست است. زنش حالا دیگر زنش نیست. ولی بچه هایش مال خودش هستند.» میگوید خانواده اش بدبخت و بینوا هستند، به همین دلیل از مردم اخاذی می کند.»| کاملا هم بدبخت و بینوا نیستند. زنش پولدار است. بچه هایش هم دنبال پول هستند. ما علت این اخاذی های او را به درستی نمی دانیم.» چپ اضافه کرد: «ولی ما می خواهیم جلویش را بگیریم. به کمک شما نیاز

صفحه 195 از 424