نام کتاب: برادران
آن سوی میز دراز نشست. به دوقلوهایی که به او خیره شده بودند نگاه کرد. با لبخند زورکی و کمرنگ گفت: «چه کاری می توانم برایتان انجام دهم؟ » چپ پرسید: «در قفل است؟» البته برای چه می پرسید؟» دوقلوها آنقدر باهوش بودند که فورا فهمیدند آقای گاربی تقریبا تمام وقت خود را پشت درهای بسته می گذراند. وس سئوال کرد: «کسی صدای ما را می شنود؟» «نه.» حالا دیگر بیشتر آشفته شده بود. چپ گفت: «ما مأموران بانک فدرال نیستیم. دروغ گفتیم.» کوینس نمی دانست باید عصبانی شود یا خونسردی خود را حفظ کند و یا بترسد. لحظه ای همانطور بی حرکت نشست، با دهان باز، خشک و بی حرکت، گویی منتظر بود گلوله ای به او شلیک کنند. وس گفت: «داستان مفصلی است.»| کوینس: «فقط پنج دقیقه وقت دارید.» و گفت: «ما هر چقدر بخواهیم وقت داریم.» «اینجا دفتر من است، بروید بیرون.» | «نه. به این زودی. ما چیزهایی می دانیم.» منشی را صدا می کنم.»| چنین کاری نمی کنید.»| چپ گفت: «ما نامه را دیدیم. همان که از اداره پست گرفتید.» نامه های زیادی برای من می رسد.» | ولی این یکی فرق می کند، از ریکی است.» شانه های کوینس به لرزه افتاد، آهسته چشمانش را بست. لحظه ای بعد دوباره گشود. اشتباه نکرده بود، اینها عذاب دهندگانش بودند. کاملا از پا در آمده بود. با کلام بریدهای پرسید: «شما کی هستید؟» دشمن نیستیم.) شما هم برای او کار می کنید؟» «او؟ »

صفحه 194 از 424