نام کتاب: برادران
واحدی از لانگلی به دس موینس پرواز کرد. از آنجا مأموران دو اتومبیل و یک وانت کرایه کردند و بعد از چهل دقیقه به بیکرز، آیوا، در آمدند. به شهری کوچک، ساکت و برفی رسیدند، دو روز قبل از آن که نامه برسد. وقتی که کوینس آن را از صندوق پستی برمی داشت مأموران همه چیز را می دانستند و همه کس را می شناختند. نام رییس پست، شهردار، رییس پلیس و حتی نام نانوای کوتاه قدی را که در مجاورت ابزار فروشی مغازه داشت، بلد بودند. اما در بیکرز، هیچکس آن مردان غریبه را نمی شناخت. دیدند که کوینس بعد از ترک اداره پست به بانک رفت. سی دقیقه بعد دو مأمور که فقط چپ و وس خوانده می شدند. دفتر آقای گاربی جونیور را در گوشه ای از ساختمان بانک یافتند و خود را به منشی او بازرسانی از بانک فدرال معرفی کردند. واقعا هم شبیه مأموران رسمی دولت بودند. کت و شلوار تیره، کفش مشکی، موی کوتاه، پالتوی بلند، کلام مقطع، رفتاری مؤدبانه. کوینس در را قفل کرده بود، ظاهرا نشان می داد که هیچکس را نمی پذیرد. در به آرامی باز شد. چهره آقای گاربی چنان بود که گویی گریسته است. رنگ پریده، لرزان و غمگین به نظر می رسید، کاملا معلوم بود که از پذیرفتن دوقلوهای بیگانه تا چه اندازه هراس دارد. اما ناچار آنها به درون دفترش راه داد. آنقدر گیج بود که کارت شناسایی آنها را نخواست، حتی نامشان را هم نپرسید.

صفحه 193 از 424