نام کتاب: برادران
من که مستخدم نیستم. کمی پول داری؟ باید صورتحساب ها را بدهم.» «پول لعنتی، لعنتی. قرار است بگیرم.» تریور به قفسه های اتاق حمله کرد. کتابها و کاغذهایی را که سالها بود دست نزده بود با یک حوله کاغذی پاک کرد. پرونده ها را در کشوها چپاند. میزش را مرتب کرد. عاقبت جن هم احساس گناه کرد و رفت که اتاق انتظار را مرتب کند. حتی وقت ناهار هم کار کردند. داد و فریاد و کلنجارشان آن سوی خیابان در خانه اجاره ای همه را سرگرم کرده بود. ساعت یک و نیم هیچ خبری از خانم بلترون نشد. ساعت از در گذشته بود که صدای تریور مثل سگی که پارس میکرد از راهرو به گوش رسید: «پس این زنیکه کدام گوری است؟» جن گفت: «شاید دارد دنبال آدرس می گردد. یا شاید از این ور و آن ور تحقیق کرده و سراغ کس دیگری رفته.» تریور داد زد: «چه گفتی؟» | هیچی، رییس» | ساعت دو و نیم دوباره فریاد زد: «تلفن کن.» شماره تلفن نداده.» شماره تلفنش را نگرفتی؟» چنین حرفی نزدم، گفتم شماره نداده.» | ساعت سه و نیم مثل توفانی از دفتر خارج شد. هنوز ناامیدانه سعی داشت به قرار ملاقات خود با زنی که دست کم ده دقیقه یکریز با او صحبت کرده بود، امیدوار باشد. بعد از هشت سال یکنفر پیدا شده بود که اینطور او را سر خشم آورده بود. او را مستقیما تا ترامبل تعقیب کردند. ?? دقیقه در زندان بود. ساعت از ? گذشته بود که بیرون آمد. برای پست کردن نامه ها، حتی در نپتون بیچ و آتلانتیک بیچ دیگر خیلی دیر شده بود. به دفترش بازگشت کیفش را روی میز باقی گذاشت. بعد، چنان که معلوم بود، برای شام و آبجو شبانه به میخانه پیت رفت.

صفحه 192 از 424