نام کتاب: برادران
تدی نامه ها را بیش از یکبار خواند. درخواست پول مهم بود، زیرا مانند نوری روی بازی کوچک برادران می تابید. شاید این نمایش دوطرفه را یکنفر یادشان داده بود، یک حقه باز کلاهبردار که دوران حبس را در ترامبل به پایان رسانده بود و حالا داشت دزدی های بزرگش را از سر می گرفت. اما مقدار پول چندان جالب نبود. این بازی جسمی به شمار می رفت. کمرباریک، پوست مسی رنگ، و عضلات محکم و کاندیدای آنها در وسط بازی قرار داشت. هنوز سئوالاتی در کار بود، ولی تدی صبورانه، حوصله نشان داد. باید پست را زیر نظر می گرفتند، شاید ماهی ها به قلاب می افتادند. در حالی که اسپایسر دم در ایستاده بود و از ورود مراجعان به اتاق جلوگیری می کرد، بیچ و باربر در بخش حقوقی کتابخانه نشسته بودند و نامه نگاری های خود را مصرانه دنبال می کردند. یکی برای آل کوی? نرز. بیچ چنین نوشت: أل عزیز! از نامهات متشکرم. وقتی از تو خبری دریافت می کنم، خیلی خوشحال می شوم. ماه هاست که در این قفس زندانی هستم، ولی با نامه های تو مثل این است که نور روز آرام آرام بر من می تابد. نامه های تو کمک می کند که من این درهای بسته را بگشایم. خواهش می کنم به نوشتن ادامه بده. متأسفم از این که ترا با سئوالهای خصوصی ناراحت کردم. به خلوت تو احترام می گذارم و امیدوارم زیاد کنجکاوی نکرده باشم. به نظرم تو مرد با احساسی هستی از تنهایی و چیزهای خوب زندگی لذت می بری. دیشب وقتی بوگارت و باکال را در فیلم قدیمی کی لارگو دیدم تمام شب یاد تو بودم. حتی طعم غذای چینی را هم حس کردم. غذای اینجا خیلی خوب است، اما فکر می کنم آشپزها بلد نیستند غذای چینی درست کنند. من یک فکری دارم. دو ماه دیگر وقتی آزاد شدم، فیلم های کازابلانکا، و ملکه آفریقایی را کرایه می کنیم، غذای چینی سفارش می دهیم با نوشابه غیرالکلی و شبی را روی کاناپه دراز

صفحه 188 از 424