نام کتاب: برادران
نانوای عرب در خیابان ام، که نان های خوشمزه میپخت، آن فروشنده کتاب های دست دوم در ویسکانسین، و قهوه خانه ای که لوبیای آفریقایی هم کباب می کرد. آیا می توانست دوباره مثل یک شهروند معمولی در خیابان گردش کند و هرچه می خواهد انجام دهد؟ ندایی در گوشش گفت: نه. آن روزها برای او رفته بودند، شاید برای همیشه. وقتی لیک در هواپیما بود، دو-ویل وارد دخمه تدی شد و اعلام داشت که الیک بدون مراجعه به میل باکس آمده است و رفته است. اکنون نوبت بررسی روزانه کارهای لیک بود. تدی وقت زیادی صرف نگرانی خود کرده بود. نمی دانست حرکت بعدی کاندیدای او چیست. پنج نامه ای که کلوكنر و افرادش از دفتر تریور فرستاده بودند بارها بازرسی و مطالعه شده بود. دو تا از آنها توسط کاربر در نقش پرسی، و بیچ در نقش ریکی نوشته شده بود. آن پنج دوست مکاتبه ای در ایالت های مختلف سکونت داشتند. چهار تن از آنها برای خود نام جعلی برگزیده بودند. یکی هم آنقدر شجاع بود که خود را پشت نام عاریتی پنهان نکند. نامه ها اصولا شبیه به هم بودند. پرسی و ریکی مردان جوانی بودند که به علت مشکلاتی که داشتند در کلینیک بازپروری و درمانی به سر می بردند. ناامیدانه سعی داشتند به زندگی نزدیک شوند، هر دو با استعداد بودند و رویاهایی داشتند، رؤیاهای بزرگ، ولی به شدت نیازمند حمایت اخلاقی و جسمی دوستان جدید بودند، زیرا دوستان قدیم خطرناک بودند. آزادانه گناهان، نقص ها، ضعف ها و درددل های خود را آشکار می کردند. نگران زندگی خود بعد از آزادی بودند، نگران امیدها، و کارهایی که می خواستند انجام دهند. به رنگ پوست عضلات خود افتخار می کردند و به نظر می رسید مشتاق نشان دادن بدن سفت شده خود به دوستان مکاتبه ای بودند. تقاضای پول فقط در یکی از نامه ها دیده می شد. ریکی مبلغ ???? دلار از خبرنگاری به نام پیتر در اسپاكین - واشنگتن قرض خواسته بود. پول برای برطرف کردن نیازش میخواست، نوشته بود عمویش دیگرپولی برای او نمی فرستد.

صفحه 187 از 424