پرپشتش چشمانش را چون پوششی ضخیم پنهان کرد. با دلتنگی، به لحنی افسرده گفت: «به من گوش کنید آقای لیک. شما این بازی را برده اید. یکی دو برخورد در راه است، چیزهایی که نمی توانیم پیش بینی کنیم، اگر هم می کردیم، نمی توانستیم جلو آنها را بگیریم. ما با هم آن را از سر راه برمی داریم. خسارت در کمترین حد خواهد بود. شما یک پدیده تازه هستید، و مردم شما را دوست دارند. شما دارید کار شگفت انگیزی می کنید. پیام خود را همینطور ساده بیان کنید. طوری که همه بفهمند امنیت ما در خطر است، دنیا آنطور که فکر می کنیم جای امنی نیست. این پیام ساده را همه به راحتی می فهمند. من مواظب پول خواهم بود و هم چنان به ترساندن مردم ادامه می دهم. اما این موشک؛ می توانستیم آن را در تنگه خیبر منفجر کنیم. پنج هزار نفر کشته می شدند، پنج هزار پاکستانی. انفجار بمب های اتمی، در کوهستان. آنوقت شما فکر می کنید که ما می خواهیم از خواب بیدار شویم، می خواهیم نگران بازار بورس باشیم؟ هیچ شانسی وجود ندارد. من از این هراس مواظبت میکنم، شما هم حواستان را جمع کنید، خوب بو بکشید و تلاش کنید.»
تا آنجا که بتوانم تلاش می کنم.» بیشتر تلاش کنید، حیرت نکنید، ب؟ » «البته که نه.»
لیک مطمئن نبود که مقصود او از «حیرت نکنید»، چیست. شاید خرده حکمتی بود از جانب پدربزرگ، به هر حال دیگر به آن فکر نکرد.
تدی دوباره از او دور شد. دکمه اش را یافت و فشار داد. پردهای فرو افتاد. ?? دقیقه به تماشای برش هایی از فیلم های تبلیغاتی جدید پرداختند و بعد خداحافظی کردند.
الیک از لانگلی رفت. دو وانت در جلو و یکی در عقب، با سرعت به سوی فرودگاه بین المللی ریگان رفتند. جت منتظر بود. می خواست شبی آرام را در منزل خود، در جرج تاون بگذراند، جایی که دنیا را فراموش می کرد، جایی که می توانست در خلوت خود کتاب بخواند، بدون این که کسی ببیند یا بشنود. دلش برای پرسه زدن در خیابان تنگ شده بود، برای چهره های بی نام، برای آن