نام کتاب: برادران
ملاقات دوم در لانگلی، بعد از سه هفته انجام گرفت. کاروانی از وانتهای سیاهرنگ و براق با سرعت زیاد حرکت می کردند، و دیوانه وار پیش می رفتند؛ خب، چه کسی می توانست شکایت کند؟ یکراست می تاختند و پیش می رفتند. به سوی مجموعه ای از ساختمان های بزرگ، و عاقبت همه با هم، غرش کنان سر رسیدند و تا آنجا که ممکن بود، نزدیک ورودی خلوت توقف کردند. انبوهی از مردان عبوس، مهیب و گردن کلفت منتظر بودند. وقتی لیک از اتومبیل خارج شد، او را در برگرفتند، در اطرافش س ی غیر قابل نفوذ ساختند و غلتان به درون ساختمان رفتند. این بار محل ملاقات، غار پیشین نبود، دفتر رسمی آقای مینارد بود که چشم اندازی به جنگل کوچک داشت. مأموران محافظ او را تا دم در اسکورت کردند و بعد پراکنده شدند. در آستانه ورود هیچ مأموری دیده نمی شد. آن دو مرد بزرگ به گرمی دست یکدیگر را فشردند و حقیقتا از دیدار هم خوشوقت بودند. اول نوبت اخبار مهم بود. تدی گفت: «پیروزی ویرجینیا را تبریک می گویم.» الیک چنانکه گویی چندان هم مطمئن نبود، شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «متشکرم. بالاخره هر طور بود انجام شد.» | این یک پیروزی مؤثر است. فرماندار تاری یکسال بود که آنجا کار می کرد، دو ماه پیش حمایت مقامات مهم ایالت را پشت سر داشت. غیرقابل شکست به نظر می رسید. حالا من فکر میکنم، به زودی کنار می رود، محو خواهد شد.

صفحه 182 از 424