پس این جریان کارهایی که در بالتیمور دارد چیست؟ » ما هم برای دولت کار می کردیم، نه؟ » البته.» وقتی شاغل بودی چقدر درآمد داشتی؟» «وقتی قاضی دادگاه عالی بودم، سالی صد و پنجاه هزار.»
من صد و چهل تا می گرفتم. بعضی از این حرفه ای های بروکرات بیشتر گیرشان می آید. به اضافه این که این مرد مجرد است، زن ندارد.»
درست است، اما نباید رها کنیم. باید فشار بیاوریم. او یک کار بزرگ گرفته، معنی اش این است که رییس است، همکاران زیادی دارد، از آن آدمهای دم کلفت واشنگتن. و ما می توانیم نقطه فشار خودمان را بالاخره یک جایی پیدا کنیم.»
فین گفت: «باشد، جهنم.»
واقعا هم جهنم. چه داشتند از دست بدهند؟ نهایتش این بود که وقتی فشارشان را زیاد می کردند، این آقای آل می ترسید یا عصبانی می شد، نامه ها را دور می انداخت و ارتباط را قطع می کرد. هیچکس نمی تواند چیزی را که ندارد ببازد.
پول های خوبی داشت سرازیر می شد. حالا وقت عقب نشینی نبود. تاکتیک بی نظیر و درخشانشان نتایج چشمگیری به بار آورده بود. نامه ها هر هفته بیشتر می شد و حساب بانکی آنها در آن سوی سواحل آمریکا هم چنان پرتر. تیرهایی که رها می کردند به هدف می نشست، توطئه هایشان کارگر می افتاد، زیرا دوستان مکاتبه ای همه زندگی دوگانه داشتند، اسراری که نمی خواستند فاش شود. قربانیان حتی نمی توانستند شکایت هم بکنند.
معاملات به سرعت انجام می گرفت، زیرا بازار داغ می شد. در جکسون ویل هنوز زمستان بود. به خاطر شبهای سرد و آب سردتر اقیانوس، فصل دریا یکماه دیگر می رسید، هنوز کسی دلش نمی خواست در آن آب های سرد شنا کند. در نپتون بیچ و آتلانتیک بیچ صدها خانه کوچک اجاره ای در انتظار مشتریان و شناگران تابستانی بودند، به خصوص آن یکی، که درست آن سوی