نام کتاب: برادران
در صندوق بود بیرون آورد. صندوق را بست و نامه های تبلیغاتی را در سطل آشغال انداخت. بار و در مأمور دیگر در وانت سرپوشیده ای نشسته بودند و قهوه می خوردند و مشتریان اداره پست را از مانیتور زیر نظر داشتند. گیرنده ای فرکانس پاکت پستی را دریافت می کرد. آدم های مختلفی می آمدند. زنی سیاه پوست با پیراهن آستین کوتاه، مردی سفید با ریش و ژاکت چرمی، زنی سفید در لباس مندرس، مردی سیاه با لباس جین، همه مأمور سی. آیا بودند. و چهار چشمی صندوق را میپاییدند. مأموریت آنها این بود که ببینند چه کسی نامه را بر می دارد و کجا می رود. باید کسی را که صندوق را اجاره کرده بود می یافتند. بعد از ناهار او را یافتند. تریور بعد از ناهار به میخانه پیت رفت، اما فقط در گیلاس آبجو نوشید، همراه با بادام زمینی نمک سود، دلخور از باخت ?? دلاری در مسابقه سگ دوانی کالگاری. وقتی به دفترش بازگشت یکساعت چرت زد، در واقع به خواب رفت و ?ر?ر خوفناکی سر داد. منشی رنجدیده و بیچاره وقتی می خواست در او را ببندد صدای به هم خوردن در برخاست، اما نه چنان که او را بیدار کند. وقتی به سوی اداره پست می رفت، در رؤیای قایق های زیبای تفریحی بود. این بار پیاده می رفت، چون روز زیبایی بود، کاری از این بهتر نبود، بد نبود که کمی باد به سرش بخورد. خوشحال شد که در صندوق پستی آلادین نورث، چهار تا از آن گنجه های کوچک را پاک و پاکیزه با قلاب گرفت. با احتیاط آنها را در جیب ژاکت کهنه شیر- شکری خود گذاشت. کراواتش را صاف کرد، تلوتلو خوران راه پیش گرفت و مطمئن بود به زودی روز پرداخت های کلان فرا می رسد. وسوسه خواندن نامه ها را نداشت. بگذار این کار کثیف را برادران انجام دهند. او می توانست دست هایش را پاک نگه دارد: «نامه ها را به آنها بسپار و پول پارو کن، یک سوم را بگیر، قبل از همه، به علاوه اگر یکی از نامه ها باز

صفحه 168 از 424