آل عزیز! کجایی؟ نامه مرا دریافت کرده ای؟ سه هفته پیش نوشتم اما جوابی نیامد. فکر میکنم سرت شلوغ است، اما خواهش میکنم مرا فراموش مکن. اینجا خیلی تنها هستم و نامه هایت همیشه به من قوت قلب می دهد که ادامه بدهم. نامه های تو نیرو و امید میدهد، چون می دانم آن بیرون کسی هست که به من اهمیت می دهد، آل، خواهش میکنم مرا رها مکن.
مشاوران می گویند شاید تا دو ماه دیگر آزاد شوم. در نیمه راه بالتیمور خانه ای هست که با محل تولد من چند مایل بیشتر فاصله ندارد. کارمندان اینجا سعی می کنند مرا به آنجا بفرستند، حدود سه ماه می توانم در آنجا بمانم. این مدت برای پیدا کردن کار و چند دوست کافی است، باید دوباره به زندگی عادت کنم، به مردم، می دانی که از این جور چیزها. شبها در آن خانه را قفل می کنند، ولی روزها آزاد هستم، هر جا بخواهم می روم.
أل، نمی توانم از خاطرات خوب صحبت کنم، چون وجود ندارد. کسانی که مرا همیشه دوست داشتند حالا مرده اند. و عموی من که هزینه کلینیک را می دهد، پولدار است، اما خیلی بی رحم است.
راستی باز هم ? پاوند وزن کم کرده ام، حالا دور کمرم ?? است. عکسی که برایت فرستادم دیگر قدیمی شده، حالا اصلا شبیه آن نیستم. در آن عکس گونه هایم خیلی چاق است.
لاغر شده ام، رنگ پوستم تغییر کرده؛ هر وقت هوا خوب باشد اجازه می دهند در آفتاب قدم بزنم. آفتاب فلوریدا گرم است، ولی بعضی اوقات هوا خیلی خنک می شود. عکس دیگری برایت می فرستم، بعدأ، عکس تازه. حسابی وزن کم کرده ام. حتما از عکس متوجه می شوی.
گفته بودی عکست را برایم می فرستی. من هنوز منتظرم.