هاتلی بیچ هم در شبهای بی خوابی، غرق در تاریکی بستر طبقه بالا، همین حساب ها را پیش خودش می کرد. پنجاه هزار دلار دم دست داشت، پولی مطمئن برای زندگی آینده، که دائما از جانب قربانیان بسیاری که به دام می انداخت، اضافه می شد و یک روز به ثروتی بزرگ تبدیل می شد. بیچ ? سال دیگر باقی داشت، ماراتن بزرگ و پایان ناپذیر. و حالا امید کوچکی سوسو می زد. فکر می کرد که نمی تواند این مدت طولانی را به پایان برساند، ولی این و سال چه بسا می توانست پرسود باشد. با خوشبینی تمام حساب می کرد که اگر بتواند سالی فقط صد هزار دلار درآمد داشته باشد، به علاوه سودش، صاحب گنج بزرگی خواهد شد، یک مولتی میلیونر می شد، و در ?? سالگی، وقتی رقص کنان از دروازه زندان بیرون می رفت، مردی خوشبخت به حساب می آمد.
دو، سه، یا چهار میلیون دلار. هیچ شکی وجود نداشت. می دانست چه می کند. می دانست چه خواهد کرد. از آنجا که تکزاس را خیلی دوست داشت به گال. وستون می رفت و یکی از آن خانه های طرح ویکتوریا را در کنار دریا می خرید، دوستان قدیم را دعوت می کرد و ثروتش را به رخ می کشید. قانون و قضاوت را فراموش می کرد، پولش را به کار می انداخت، و روزی ?? ساعت جان می کند، کار، پول؛ پول، کار. هیچ چیز جز کار، هیچ چیر جز پول. و در سن ?? سالگی بیشتر از همه دوران عمرش پول داشت.
برای اولین بار به زندگی تا ?? سالگی، شاید هم ?? سالگی فکر می کرد.
او نیز مواد قندی و کره را از برنامه غذایی خود حذف کرده بود، سیگارش را کم کرده بود، نصف کرده بود، به امید این که کاملا سرحال باقی بماند. دیگر به بیمارستان مراجعه نمی کرد و دارو نمیگرفت. پیاده روی روزانه را آغاز کرده بود، زیر آفتاب مانند دوست کالیفرنیایی اش. نامه نگاری را ادامه می داد، ریکی باز هم نامه می نوشت.
و قاضی اسپایسر که انگیزه های تقریبا نیرومندی برای ادامه زندگی داشت خواب شب را مشکل یافته بود. نگران محکومیت، تنهایی یا تحقیر و اهانت نبود، فضای حقارت آمیز زندان نیز آزارش نمی داد. فقط پول می شمرد، در فکر