نام کتاب: برادران
سرمایه گذاری اساسی بود. این پول اگر چه بدون مالیات بود ولی اصلا دلش نمی خواست آن را در اعماق تاریک صندوق های زیرزمینی بانک رها کند و فقط سالی ? درصد سود بگیرد. تصمیم داشت آن را به یک سرمایه بزرگ تبدیل کند، خاور دور جای مناسبی بود. آسیا در حال جهش بود، در حال غرش. باز هم داشت به بازار بزرگی تبدیل می شد. و این پول کثیف و کوچک او باید به آن ثروت عظیم پیوند می یافت. از مدت حبس ? سال دیگر باقی بود، اگر این ?? , ??? دلار، ?? یا ?? درصد سود می گرفت بعد از این مدت دو برابر می شد و به ??????? دلار می رسید. وقتی ترامبل را ترک می کرد یکصد هزار دلار داشت. برای مرد ?? ساله ای که انتظار داشت هم چنان سالم بماند، شروع بدی نبود. اگر او (و پرسی و ریکی) باز هم می توانستند به اصل پول بیفزایند، وقتی آزادش می کردند، حسابی ثروتمند بود. ? سال لعنتی، این ماه ها و هفته ها چه هراس انگیز بودند. بعد ناگهان به فکر فرو رفت، آیا باز هم می توانست از طریق زور و تهدید به خواسته هایش برسد؟ در نقش پرسی، نامه نگاری را با بیش از ?? دوست مکاتبه ای در سراسر آمریکا ادامه می داد، همه در شهرهای مختلف آمریکای شمالی پراکنده بودند. این وظیفه اسپایسر بود که قربانیان را انتخاب کند و دسته بندی نماید. نقشه ها را مطالعه می کردند. از روی نقشه شهرها را بررسی می کردند؛ مبادا قربانیان در شهرهای نزدیک به هم زندگی کنند. باربر هر وقت از نامه نگاری خسته می شد، هنگام استراحت، به پول فکر می کرد، فقط پول. خدا را شکر. مدارک طلاق همسرش، بدون هیچ اشکالی آمده بود، و رفته بود. تا چند ماه دیگر رسما مجرد می شد. تا آن موقع زنش حتما او را فراموش می کرد. دیگر در چیزی با او شریک نبود. دارایی او فقط مال خودش بود، همسرش سهمی نداشت، چون طلاق گرفته بود. وقتی آزاد می شد هیچ قید و بندی در بین نبود. | ? سال طولانی، اما کارهای زیادی هم داشت که باید انجام می شد. مواد قندی را کاملا قطع کرده بود، و هر روز یک مایل به راه پیمایی خود می افزود.

صفحه 158 از 424