اسپایسر سعی کرد که خود را آرام کند. ?????? دلار دیگر به جیب زده بود باز هم یک غنیمت دیگر، پنهانی در جایی که عقل جن هم نمی رسید، هیچ کس نمی توانست ردی پیدا کند؛ و در حالی که پاکت های زیبایی را به سوی وکیل دراز می کرد، به خرج کردن پول ها فکر می کرد.
تریور پاکت ها را گرفت و گفت: «مثل این که سرمان خیلی شلوغ است.» شکایتی داری؟ تو که بیشتر از ما گیرت می آید.» بیشتر از شما ضرر می کنم.»
. اسپایسر تکه کاغذی از جیبش در آورد و جلوی تریور گذاشت. ده بازی را انتخاب کرده ام. ? هزار روی هر کدام.» |
تریور فکر کرد: عالیست. باز هم در میخانه پیت، تعطیلات آخر هفته، می نشیند و بازی ها را یکی پس از دیگری نگاه می کند. آه، خب، از این بدتر هم می شود؟ مدتی بلاک جک بازی کردند، دستی یک دلار. با این که نگهبان آمد و پایان ملاقات را اعلام کرد.
رییس و مقامات زندان، در دفتر مرکزی واشنگتن درباره ملاقات های هر روز تریور صحبت می کردند. گزارش های روزانه نشان می داد که وکیل تقریبا هر روز به زندان می آید. دستور محدود کردن این رفت و آمدها صادر شده بود ولی مسکوت ماند. به نظر رییس و ناظر زندان این ملاقات ها خطری نداشت، به علاوه ناظر زندان نمی خواست برادران را برنجاند. درگیری برای چه؟
کسی با وکیل کاری نداشت. بعد از چند تلفن و مقداری تحقیق در جکسون ویل و حومه، مقامات کنجکاو به این نتیجه رسیدند که تریور وکیل گمنام و شکست خورده ای است که احتمالا کار دیگری جز وقت گذرانی در سالن ملاقات یک زندان ندارد.
پول برای بیچ و باربر زندگی جدیدی آورده بود. برای خرج کردنش باید اول آن را در اختیار می گرفتند. پس پول سر جای خود می ماند، تا وقتی که از زندان آزاد شوند، و آزادانه هرچه که می خواستند، با ثروت در حال افزایش خود بکنند. .
با پنجاه هزار دلار، یا بیشتر، در بانک، باربر سرگرم طراحی یک