دفترش، شغلش، مشتریان احمقش و منشی بی خاصیتش را ول میکرد، قایقی می خرید و دریاها را زیر پا می گذاشت. شلاق بر آب فرود می آورد و به سلامتی اقبال بلندش می نوشید.
بعد از آن همه سال، این اولین بار بود که رؤیاهایی از این دست واقعی به نظر می رسید. خودش را در قایق مجسم می کرد، بدون پیراهن، زیر آفتاب سخاوتمند باهاما، پابرهنه، آبجوی خنک دم دست، آرام روی آب می خزید، از سن بارت به سن کیت، از نویس به سن لوچیا، و از آن جزیره به هزاران جزیره دیگر، با بادبان برافراشته در باد، گور پدر دنیا، گور پدر بدبختی و نگرانی و گرسنگی، اصلا گور پدر همه. چشمانش را بست، وسوسه فرار قوی تر شده بود. از محرر خودش بیدار شد. یک بطری ژم سفارش داد. نگاهی به ساعت انداخت.
دو روز بعد، مجبور شد به ترامبل برگردد. با كله ای پر از فکر و احساس متفاوت و مغشوش وارد شد. اول خیلی دلش می خواست نامه را نزد خود پنهان کند و پول را بالا بکشد، اما از طرف دیگر دلش می خواست این معاملات شیرین که جانش را و کامش را تر و تازه نگه می داشت، ادامه داشته باشد و گردونه پول بچرخد، و اسکناس های قشنگ بیاورد. فکر می کرد که تأخیر کرده و ممکن است قاضی اسپایسر دلخور شده باشد.
به محض این که نگهبان اتاق ملاقات را ترک گفت، اسپایسر با غرشی بی سابقه گفت: «کدام گوری بودی؟» مثل این که این روزها همه همین سئوال را می کردند. «به خاطر تو سه بازی را از دست دادم، چون می دانستم کدام تیم برنده خواهد شد.»
درست است، تأخیر داشتم، ولی ب نباید به باهاما می رفتم؟ صد هزار چوب از کرتیس رسید، از دالاس»
حالت اسپایسر آشکارا تغییر کرد. «یعنی رفتن به باهاما و وصول حواله سه روز طول می کشد؟» |
ب، کمی استراحت هم احتیاج داشتم. فکر نمی کردم وظیفه دارم هر روز به اینجا بیایم.»